< مشق شب - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
مشق شب

سلام.

خوب دلم میگیره همش این روزها.همشه همشه همش.چی کار کنم دست خودم نیست.بعد ده روز میرم دانشگاه.بعد ده روز همسایه کوچه بالاییمون که اتفاقا همکلاسی دانشگامم هست رو میبینم و میرم دانشگاه.درس نخوندم اما حاضرم امتحان بدم.انگار این حس بهم دست داده که اگه من امتحان بدم این بساط هم برچیده میشه.بعد ده روز میبینم که روی در ودیوار شهر چی نوشتن.بعد ده روز همه جا رو به دقت نگاه میکنم ببینم همه چی سر جاشه.

وارد دانشگاه میشم.مثل همیشه کارت نشون نمیدم.بچه ها رو میبینم که جزوه دستشونه ولی دلشون به امتحان نیست گرچه اینا از نظر من وسواس قبل امتحانه و دلشون میخواد یکی بیاد بگه امتحان کنسل شده.اما من دلم نمیخواد حس خفقان میکنم بین آدما.دلم برای تک تکشون تنگ شده ولی هیچی نمیگم.میشینم سر جلسه.تنها چیزی که بهش فکر میکنم اینه که ساعت دوازده دیگه امتحان تموم شده.برگرو میگیرم و سرم رو که بلند میکنم ساعت یازدهه.بدون نگاه کردن دوباره به برگه میدم و میرم بیرون.حس فرار دارم.دیگه انگار منتظرم کم کم همه چی جمع شه.با ثمین خداحافظی میکنم و با دوستم میرم تو دانشگاه میچرخم ،براش شریعتی تعریف میکنم،ناهار میخورم،حرفهای سخت سخت میزنم.وجودم رو گاز میزنم،به آدما نگاه میکنم.انگار داره کم کم یادم میره.حتی به دوستم پیشنهاد میدم بریم باغ کنار خونشون رو که سر راه خونمونه ببینیم.

وارد باغ یا پارک یا نه همون باغ که میشم دلم میخواد اونجا بمونم ودیگه بیرون نیام.همه جا آرومه آروم.چند تا پیرمرد پیر زن و بچه که وجود دارن که آدم حس آرامش کنه.صدای آّب میاد و خونه ی مستوفی الممالک که تبدیل شده به زمین والیبال.باورت نمیشه چند قدمی اون اتوبان گنده یه چنین جای دنجی باشه اما حیف که باید زود بری مبادا مامان نگران شه.چشمات رو روی همه چی میبندی و تاکسی میگیری میای خونه.میخوابی که خوابای خوب ببینی که یهو گوشیت زنگ میزنه.داداشته و داره دنباله اخبار تظاهرات امروز میگرده.انگار با مشت کوبیدن تو سرت.یادت میاد دنیا دست کیه.مامانت میاد و تعریف میکنه ازمیدون انقلاب .

بزارین فاطمه و کنکور و تلفنش و حرفهاش و اشکام واینکه فرقی نداره از پشت بیافتی تو دره یا از جلو بری تا برسی به پرتگاه رو نگم.

و اینترنت و اخبار و فیلم ها و تو دیگه حالت بد میشه و داری میمیری و از دوستت خواهش میکنی یه امشب رو دیگه هیچی نگه.یه امشب آروم باشی و روبیک درست کنی و درباره ی باغ کنار خونه ی دوستت حرف بزنی.

فقط دلم میخواد تموم شه.همین.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۳۱ساعت۱:۳٦ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()