< باران که میبارد... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
باران که میبارد...

سلام.چقدر سخت شده تازگی ها نوشتن.نمیدونم شاید به خاطر این وضعیت انتخابات و نا به سامان بودن افکارمه.و اینکه هر روز که میام پای کامپیوتر همش دارم تو جاهای مختلف اخبار انتخاباتی رو دنبال میکنم.میدونین دلم میخواست یه پست انتخاباتی هم حتی بدم.دلم میخواست نظرم رو درباره ی هر کدومشون بگم.دلم میخواست یه جایی بگم که کاش یکی دیگه هم همین الان تایید صلاحیت بشه که آدم خوبی باشه که وعده های بیخودی نده،که دروغ نگه،که خدا براش مهم باشه،که طرفداراش دچار افراط و تفریط نباشن،که هیچ رنگی نداشته باشه.نه از رومم نه از زنگم همان بی رنگ بی رنگم...بیا بگشای در بگشای،دلتنگم.آره من خیلی دلتنگم.خوشحالم از اینکه مردم ایران هیجاناتشون رو در یه صحنه ای خالی کردن.تونستن تا دلشون میخواد شعار بدن،طرفداری کنن،حس کنن تاثیر دارن توی این جامعه و این خودش کلیه.من خیلی خوشحالم از این بابت.اما ناراحتم که با افکار عمومی بازی میشه.ناراحتم که آدما از هر چیزی حاضرن مایه بزارن تا رای بیارن.نمیدونم.نمیدونم.اما در هر صورت خوشحالم که یک ایرانیم.داره بارون میاد.نم نم داره بارون میاد.صدای به هم خوردن ابرها توی غروب یکی از روزهای بهار.این بارون باعث میشه دل آدم بگیره.دل آدم اندازه ی تمام قطره های اشک آسمون میگیره.آسمون خاکستریه خاکستریه.مثل شهرمون که خاکستریه خاکستریه.همون حس همیشگی رو دارم ،انگار آسمون داره به حال ما زمینی ها گریه میکنه.بغض در گلوش رو گرفته و یهو میزنه زیر گریه .یهو زار میزنه.یهو اونقدر شجاعت پیدا میکنه که اشک هاش رو به همه نشون بده.حتی اگه اونایی که دارن فوتبال نگاه میکنن کلی عصبی بشن که الان چه وقت بارونه آخه... . وای این بارون توی این آسمون خاکستری چه حال و هوایی داره.دلم سرود ملی میخواد.دلم فرزانگان میخواد به تمام معنا.کاش این قطره های کوچیک بتونن پاکمون کنن از این خاکستری بودن و غسلمون بدن تو قداست آسمانیشون.

از لحظه های تشنه ی دیدار

 تا روزهای با تو بارانی

غم میکشد مارا تو میبینی

دل میکشد مارا تو میدانی...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٠ساعت۸:٢۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()