< I believe in you.. I'll give up everything just to find you - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
I believe in you.. I'll give up everything just to find you

سلام.آره امروز دوباره چهارشنبه است.اصلا چطور اسم نوشته هام رو بزارم چهارشنبه یا شایدم بزارم چهارشنبه گونه و نوشته های چهارشنبه ای و چهارشنبه بازار و... .نه اصلا این طوری نیست که مهم باشه که امروز چهارشنبه است همونطوری که دیروز هم مهم نبود که سه شنبه است با اینکه واحد(استاد ای پی) داشتیم و سر کلاسش خوش گذشت و با اینکه استاد فیزیک یعنی همون آسوده نیومد.دیروز مهم بود چون من ظهر پیش دوستم که همون دوست قدیمیم باشه بودم.مهم بود چون بعد از کلی وقت شدم یه بهاره ی واقعی .از همون بهاره هایی که خیلی کارها خیلی وقت ها دلش میخواد بکنه و همون لحظه انجامش میده.شاید دوستم زیاد نفهمید که من یهو چه حسی بهم دست داد وقتی با تمام وجود رو زمین نشستم و اصلا هم تا خونه تکون ندادم لباسم رو تا خاکی باشم و از خاکی بودنم کلی لذت بردم.این کار فقط یه استارت بود.یه استارت برای اینکه وقتی روبروش رو زمین نشستم یه حس جدید داشتم.یه حسی که خیلی وقت بود نداشتم.داشتم داد میزدم و خودم خوشم میومد از اینکه دارم داد میزنم بدون اینکه نگران چیزی باشم.نمیتونین تصور کنین چقدر دلم میخواست میشد باهاش بزنم زیر آواز اما دوتامون اونقدر ناراحت و عصبانی و غمگین بودیم که اصلا جای این کارها نبود.بار دوم بود که نمیتونستم جلوش احساساتم رو کنترل کنم.خیلی بد بود.و شایدم خوب.کاش بفهمه و میدونم که میدونه همه ی حرفهام و دادهام و تهدید هام و غیره به خاطر خودشه. امروز صبح خوب بودم.خوبه خوب.رفتم دانشگاه و با ثمین در حال پروژه نویسی بودیم که یهو حس کردم نمیخوام.دلم تنگ شد واسه فاطمه.نگین این اینجا چقدر فاطمه فاطمه میکنه.خوب دلم براش تنگ شد.نیاز داشتم باهاش حرف بزنم.همون نیازی که خیلی وقته به جونم افتاده.نیاز داشتم باشه دو تا کلمه حرف بزنم و هی ازم سوال کنه و من با کمال میل همه ی سوال هاش رو جواب بدم و هی براش تعریف کنم.خیلی سخته که جای هیچ آدمی بعد این همه وقت توی زندگی من پر نشده.حتی جای آزاده و فاطمه و نیلوفر.بعضی وقتا با تمام وجود دلم تنگ میشه که چرا آزاده نیست تا دست های سردش رو بگیرم و لذت ببرم از سردیش و خنک شم.دلم تنگ میشه که چرا نیلوفر نیست که بهش بگیم بخارییییی.دلم تنگ میشه واسه آزاده و اون لقمه هایی که میاورد و اون سیب های با طعم پنیر.دست خودم نیست که یهو یاد این بیافتم که به خانوم علفتی بگم علوفه.دست خودم نیست که دلم بشه اندازه ی یه نخود واسه صبح ساعت 5:15 از خواب بلند شدن و سوار سرویس شدن و خوابیدن تا وقتی که فاطمه بیاد و بیدارم کنه و بشینه کنارم.باور کنین فاطمه ی خونم کم شده که ساکت و آروم توی جمع چهار نفریمون باشه و با من نقشه بکشیم آزاده رو بعضی وقتا اذیت کنیم یا تو خوندن شعر سرود ملی ننه نویدی ننه نوید آخر رو با هم نگیم که آزاده ضایع شه و همه با هم بخندیم.دلم واسه نین جوتسو تنگ شده.وقتی چکاوه میگه چرا پنجشنبه نیومدی سرم رومیندازم پایین و میگم ببخشید و فقط همین.چی دارم جواب چکی روبدم ؟نیاز دارم که باشه همون فاطمه ای که وقتی صبح بهش اس ام اس زدم خانومی خوبی؟جواب داد خوبم ولی تو خوب نیستی به همین دلیل حالتو نمیپرسم. گند بزنن این کنکور رو .همیشه ازش متنفر بودم همیشه.خوب دلم میخواد غر بزنم مگه من دل ندارم؟شماها اگه خیلی نگران مفهومین برین به دست بند های سبز و قرمز و زردتون برسین و عکس های فیس بوکتون رو رنگی کنین.متنفرم از دانشگاه شهید بهشتی که روبروی تالار ابوریحانش نوشته باشه:

نابودی دشمنان احمد صلوات/پیروزی احمدی مجدد صلوات

یکبار دگر به کوری چشم حسود/بر احمد و محمود و محمد صلوات

چی بگم دربارش که نگم بهتره.ودیدن دست بند های زرد و قرمز دست مردم و تعجب به خاطر این رفتار جوون های این مملکت  وندونستن این که هنجار چیه و ناهنجار کجاست و من چرا دارم نرم افزار میخونم وقتی زیاد اهل بازی کامپیوتری نیستم و دلم میخواد سرک بکشم تو قفسه کتاب های تازه خریداری شدم و اون چندتا کتابی که یواشکی خریدم رو بخونم و همش دارم فکر میکنم یعنی میزار ن من 150 هزار تومن پول 30 و خورده ای جلد کتاب دست دوم بدم مامان اینا؟ و اینکه احتمالا ومسلما جوابشان نه است و نمیگذارند من چنین کاری بکنم.

از گذشتن این روزها و دقیقا این روزها متنفرم و با اکراه ساعت رو نگاه میکنم و ناامید میشم از روز  وشب که پشت سر هم میآن ومیرن و من درس نمیخونم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٦ساعت٤:٠٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()