< دست های خالی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دست های خالی

دلم انقدر گرفته که نگو.روزگار غریبی است نازنین.خیلی هم غریب.اونقدر که دلت از آدما خیلی میگیره.ولی خوب نمیتونی بهشون بگی که ناراحت شدی و نمیتونی بگی که دلت گرفته ازشون.کاش همه ی آدما تحمل این رو داشتن که بگی از دستشون ناراحتی و همه ی حرفهات رو بهشون بزنی که هم خودت خالی شی و هم دیگه از دستشون ناراحت نباشی.اما دنیا مزخرف تر از این حرفهاست.چقدر بده که آدمها این همه از هم فاصله دارن.این همه.گاهی بغل دست یه نفر نشستی و داری باهاش حرف میزنی اما اون فرسنگ ها ازت دوره و تو تنها پژواک صداش رو در طول غار افکارش میشنوی .گاهی تو چشمای یه نفر نگاه میکنی و زل میزنی توشون اما اونقدر دنیای ورای اون چشمها برات مبهم و غیر قابل توصیفه که نگاهت رو برمیگردونی و حس میکنی اونجا جای تو نیست.گاهی وقتی ازتصورات دیگران درباره ی خودت میشنوی اون قدر با حقیقت وجودیت فرق داره که دچار بحران شخصیت میشی.گاهی میای که نزدیک شی به آدم ها .میای کنارشون باشی،میای که باشی اون چیزی که حس میکنی ورای انتظار یک انسان از معنی زنده بودنه،میای که فقط نباشی ورود هوا به داخل ریه هات ،میای که نباشی فقط تپیدن مرتب و محکم یه قلب توی سینه،میای که نباشی فقط تکون خوردن انگشت ها ت روی کیبرد،میای که درک کنی،که بفهمی،که با چشمات دنیای جدید و درونی آدما روببینی،میای که فقط گوشت پرنشه از پژواک هایی که توی این دره ی سرد و تهی وبی آب و علف میاد،که گیر نکنی تو سیم خاردار هایی که آدما دور خودشون کشیدن که نکنه نزدیک بشی و بخوای کنارشون وایسی،که بگیری دستشون رو توی این پرتگاه،اما... . اما چی بگم؟اما سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است، اما آدما همشون خودخواهن.بعد از یه مدت یه جوری نگاهت میکنن که حس کنی،که بفهمی مقصر تمام اتفاقات روی کره ی زمین تو بودی،و یه کاریت میکنن که تو سرمای دلشون سرد بشی،که توی سنگلاخ راه زندگیشون لنگ بزنی و بخوری زمین،که دلت دیگه نخواد هیچ آدمی ببینی،که بدت بیاد ،که بگی نمیخوام دیگه زندگی کنم و فقط میخوام زنده بمونم چون نمیشه زنده نموند.یعنی نمیزارن زنده نمونی.یه کاریت میکنن تو هم خودخواه شی،که تو هم خودخواه شی و فکر کنی که توی این دنیا به این بزرگی برای من حتی یه وجب هم جا نیست؟کسی هست که یه لحظه بخواد برای تو باشه؟.اینه که فاطمت هم بهت میگه برو،اینه که آدمی که خیلی دوستش داری فقط وقتی ازت کتاب میخواد بهت اس ام اس میزنه...

دلت تنگ میشه ولی نمی میری از دل تنگی،خفه میشی ولی باز هم این هوای مزخرف میره توی ریه هات و بیرون میاد و قلبت میزنه.و تو نمیدونی چرا این اتفاقا میافته وقتی تو دیگه زندگی نمیکنی.وقتی تو مردی.وقتی تو دیگه بهاره نیستی.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۳۱ساعت۱:۳٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()