< گر سر ننهم آنگه،آنگه گله کن - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
گر سر ننهم آنگه،آنگه گله کن

میدونم که باید بنویسم.این چهارشنبه ها قضیشون چیه که من هی دلم میخود بنویسم؟احتمالا احساس تنهاییه که بهم دست میده وقتی تو قرائت خونه دانشکده نشستم و بایکی از درسهایی که هفته ی بعد امتحان داریم سرو کله میزنم.دنیا یه جوری شده.پرم از غر هایی که دوست دارم بزنم اما چیزی نیستن جز توجیهاتی برای تنبلی های خودم.دیشب یهو یاد "ای دل صنما" افتادم.ولی اون احساسه نبود.شاید چون اونجایی که باید میخوندمش نبودم.جایی که همه دعا و قرآن میخوندن من ورد زبونم شده بود این شعر .دست خودم نبود خودش میومد.تازه تا آخرش رو هم بلد نیستم.کنار خونه ی یکی از دوستام یه پرنده ای هست که شب ها میزنه زیرآواز.وای که چقدر من دوستش دارم.خیلی برام دوست داشتنیه چون هم من رو یاد اون گنجشک هایی میندازه که شب ها اونجا میخوندن و هم اینکه اون شاید واقعا معنی خوندن رو درک کرده،فهمیده کی باید ناله سر کنه.نمیدونم برای چی 12 شب شروع میکنه به خوندن اما شایددنبال گمشدش میگرده،شاید داره با خدای خودش راز و نیاز میکنه ،شاید فهمیده شب های دنیا قشنگ تره.شاید توی این تاریکی و ظلمت یه چیزی میبینه که ارزش چهچهه زدن رو داره.آرومم.ولی شبیه آدمهای آروم نیستم.یه جورایی دل زده شدم از خیلی چیزها.دلم میخواد یادم بره اما نمیشه.واقعیت ها رو نمیشه از بین برد.دیوار تاریخ پر از تصویرهای کله مناره هایی است که همواره بشر با اینکه سعی میکنه لکه خون اونها رو از برگه برگه ی دفتر خاطرات دنیا پاک کنه اما هیچ وقت موفق نمیشه.دم ،دم های انتخاباتیم و من باز هم منتظرم تا دست خوش اتفاقات جدیدی بشم که مطمئنن تو سرنوشتم تاثیر داره.دلم میخواد توی این اتفاقات فقط برگ درختی نباشم که در راستای جریان آب حرکت میکنه و آخرش هم به یه گوشه ای گیر میکنه و وایمیسته.هر روز که روزنامه هارو ورق میزنم بیشتر به این نتیجه میرسم که توی این دنیا ،قدرت حرف اول رو میزنه.شعارهایی مثل خدمت و آزادی بیان و عدالت و هزار و یک جور وعده و وعید همش برای اینه که یکی به قدرت برسه.و تو خواسته یا نا خواسته تسلیم میشی وقتی بفهمی فقط یه  بازیچه بودی یا یه مهره ی کوچیک بین این 70 میلیون مهره ای که باید یه کاری رو میکردن تا یکی بیاد و یه کارایی که دوست داره رو بکنه.نمیدونم ،هیچ کدوم از این کاندیدا ها به دل من نمیچسبن.با احمدی نژاد مخالفم،به کروبی امکان نداره رای بدم،میر حسین موسوی وعده هاش اونقدر آرمانگرایانست که مطمئنا بهشون عمل نمیکنه،محسن رضایی رو هر روز نگاه میکنم ببینم کی کنار میره.شاید اگه همشون تشنه ی قدرت نبودن چند تاشون حتی نمی رفتن برای ریاست جمهوری ثبت نام کنن.دلم میخواد خیلی بیشتر درباره ی انتخابات بنویسم و حرف بزنم.اینکه واقعا اگه من یه پارچه سبز ببندم دستم و شعار بدم آیا تونستم مردم کشورم رو مجاب کنم؟آیا فردا اگه سر کار بیام حاضرم جلوی خیلی چیزها وایسم؟یعنی همین پارچه سبزی که دست خیلی از دانشجوهاست نشون میده با فکر عمل کردن؟نشون میده مسئولیت هاشون رو در قبال  کشور فهمیدن؟ نمیدونم نمیدونم نمیدونم....

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٢۳ساعت۸:٥٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()