< مانده پای آبله از راه دراز - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
مانده پای آبله از راه دراز

آسمان می غرد و قلم کار خویش را آغاز میکند.ابرها به جان یکدیگر افتاده اند.میجنگند و می غرند ومیسازند و مینوازندو میبارند و خون جوشیده در رگ های سردشان بر زمین جاری میشود.هیچ کس را یارای آن نیست که آرامشان کند.خسته و فسرده اند و دیگر هیچ ندارند که ببازند.نه ستاره ای،نه قطره ای ،نه گوهر اشکی و نه حتی نگاهی.می نالند و میغرند و می بارند.مویه میکنند و زخم های کهنه شان سرباز میکند.مارا چه میشود که میگریزیم؟چه میشود که چشم میبندیم و میخندیم؟چه میشود که هم نوای باران نمی گرییم؟اشک نمیریزیم که نثار قدوم دردانه های آسمان کنیم.نگاه ملتمسانه شان را نمی بینیم؟صدای فریاد های هولناکشان را نمیشنویم؟ باز به گوشه ای میخزیم و افکار پلیدمان را دنبال میکنیم.یقه کت هایمان را بالاتر میکشیم و چتر هایمان را فراخ میکنیم وغرورمندانه،گویی  آسمان را شکست داده ایم، قدم های استوارمان را به کدامین سوی برمیداریم؟

کجا باید برویم که آسمان نباشد؟که آسمانیان نگاه های سخاوتمندانه شان را نثارمان نکنند و ماچون کورانی عصا به دست زمین را از پی چه میجوییم؟نگاه ها همه بر خاک و سخن ها همه از خاک.آری ،خاک ما دیگر گل شدنی نیست.و این آسمان است که سالهاست مارا میخواند و ما همچون کران انگشت های خویش در گوش فروبرده ایم و نمی شنویم.قرن هاست که نوای باران نوازشگر خواب دنیایمان است ولی بیدار نمیشویم.روی برمیگردانیم.نگاه نمیکنیم.تن به آب نمیدهیم.گویی می ترسیم از این قطرات.می ترسیم از این دردانه های آسمانی.سالهاست که الاهگان آسمانی نشانه های الوهیت خویش بر ما میفرستند به امید سیر آبی گلی خشک شده،جویباری ترک برداشته و یا دستانی نیازمند که سوی آسمان همچون برگ های درختان بلند شده باشد. که همه از خاک شده ایم و بر باد رفته ایم و در خاک میمیریم و می مانیم. و قلم نیز همنوا میشود با این نگارنده ی نقش خدایگان.

می بارد و میفشاند ومیرقصد و خون میریزد به پای کلمات ودیگر به هیچ نمی اندیشد جز دستان کوچکی که او را بر عرصه ی ابدی کاغذ میکشاند وقربانیش میکند .ذبحش میکند جلوی افکارش و او هیچ نمیگوید و هم چون اسماعیل پی رو ابراهیم خویش میشود و از کوه بالا میرود و چاقو بر گلوی خویش میبیند و دم نمیزند و چاقو کند میشود و نم نم میبرد و خون میریزد و با خون پاک خویش هویت و آرمانش را جاودان میسازد و میمیرد. و  اسلحه و سپاهی میشود که به جنگ  میرود و چشم بر تاریکی ها می بندد و سماع میکند.

و تو نمی بینی نگاهش را ،نمیشنوی ندایش را  و می بندی پنجره ی اتاقت را ،مبادا گرمای وجود خون جگر آسمانیان سرمای اتاقت را متوحش سازد...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱٦ساعت٧:۳٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()