< من هستم چون بارون هست و بارون هست چون من هستم - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
من هستم چون بارون هست و بارون هست چون من هستم

دوباره این صفحه ی خالیه سفید که تازگیا به جای این که توی دفتر سبزه باشه یا اینکه توی برگه چرک نویس هام باشه توی کامپیوتره.دلم در حد خفگی تنگ شده برای تمام اون چیزهایی که یه زمانی داشتم و الان ندارم و چیزهایی که یه زمانی نداشتم و الان دارم.میشه دیگه نداشته باشم؟میشه همه چیز بره ،همه چیز و همه کس برن فقط من اونجایی که باید باشم و پیش اون کسی که باید باشم و دیگه هیچ چیزی نباشه.شب تا سحر من بودم ولالای باران،چشمم نمیخفت، افسانه گوی داستان افسانه میگفت.امروز داره بارون میاد و من الان توی لابی دانشکده نشستم پای لپ تاپ ثمین،ثمین رفته کلاس ومن هم گفتم که درنبودش درس میخونم.اما نشد ،رفتم جهاد زیربارون کتاب خریدم وهوایی شدم وسط راه وایسادم به در ودیوارنگاه کردن.دوباره خودم شدم.همونی که گیر میکنه.الان گیر کرده حرفهام در گلوم وبرام واقعا خیلی چیزها اهمیت نداره.یادمه وقتی میخواستم این وبلاگ رو بزنم یکی بهم گفت باید از زدن وبلاگت هدف داشته باشی و همیشه برطبق هدفه باشی و چیزی هم برات مهم نباشه.مهم نباشه کی چی میگه وچرا میگه.آره ،من به حرف اون یه آدم ایمان دارم.راست میگه.الان آدما دارن با چتر وارد دانشکده میشن.ومن دلم میسوزه واسه بارونی که داره میاد و آدمایی که حس میکنن بده اگه زیرش خیس بشن.فکر میکنن اتفاقه بدی میافته اگه یه بار به خاطر بارون سرما بخورن.فکر میکنن ویا شایدم فکر نمیکنن.نمیدونم.دیگه درکشون نمیکنم.کاری که اصلا بلد هم نیستم.درک کردن آدمایی که با من هیچ سنخیتی ندارن جز اینکه ممکنه بیان کنارم بشینن ویا اینکه بهم سلام کنن و بهشون سلام کنم.همین.ترسو شدم.اونقدر چیزهای احمقانه اطرافم دارم میبینم که ترسو شدم.احمقانه است ولی چی کار کنم که دنیا م احمقانه شده.هیچ چیزی شبیه من نیست ومن داره گم میشه و من یه چراغ دستم گرفتم و دارم دنبال من میگردم.خیلی از چیزها دست من نیست.و من فقط میتونم بهشون نا امیدانه فکر کنم و هی به خودم فحش بدم وآخرش ندای وجودیم بهم بگه تو مسئولی ولی بهاره میدونم که این جور چیزها ربطی به تو نداره و تو هم تایید کنی و دوباره بگی ربطی به من نداره.غم غریبی و قربت چو بر نمیتابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم.نزدیک های انتخاباته و فقط چهل وچهار روز مونده و ما چند روز بود اومده بودیم با شوق و ذوق کارفرهنگی کنیم و ازمون هم استقبال شده بود و بچه های دانشکده داشتن ثابت میکردن که آدمای خوبین برخلاف تمام چیزهایی که میگن اما یهو دیروز ظهر اومدیم دیدیدم کل بساطمون رو جمع کردن و هیچ کس نمیدونه کی و چرا این کار رو انجام داده.چند روز بود تازه داشتم حس میکردم دارم مفید میشم که ... .امروز که داشتم تو دانشگاه زیر بارون راه میرفتم چشمم خورد به چند تا گلدون شکسته ی کوچولو که معلوم بود این گل های کوچولویی که کنار باغچه کاشتن توی همون گلدون ها بودن.داشتم به این فکرمیکردم که ماهام یه سری گلیم که گلدون داریم.یکی میاد گلدونمون رو میشکونه و مارو هرجا که خواست میکاره.روی زمین میکاره تا ریشه بزنی.توی خاک ریشه بزنی.بستگی داره نهال چی باشی .درخت باشی که ریشه هات قطور شه و شاید حتی اگه خودت رو هم قطع کنن باز ریشت روی زمین بمونه.یا اینکه مثل همین گل های بنفشه کنار جدول باشی که تا بهار میره اونهام میرن ومیمیرن و تموم میشن.نمیدونم کدوم بهتره.بهتره که ریشه بزنی توی این خاک وبهش دل ببندی و محتاج آب بارون بمونی؟بهتره اونقدر بلند و قطورباشی که برف و بارون و سیل و زلزله و طوفان هم تکونت نده؟ یا بهتره اونقدر پاک و ظریف باشی که تحمل خاک رو نداشته باشی و دل نبندی و بری.میدونین من دلم نمیخواست گلدونم شکسته شه.دلم نمیخواست.اما گلدونم شکوندن و کاشتنم توی زمین.بابا من دلم نمیخواست توی زمین باشم.دلم میخواست توی گلدونم کنارحوض کوچولوی یه خونه ی نقلی باشم که هیچی.آره  خودخواهم.ولی گلدونم رو شکوندن و گذاشتم روی زمین.هر جایی دلشون خواست.از من کسی سوال نکرد و حالا هم هروقت فکر کنن نیازه آبم میدن و بارونم میدن و پام کود میریزن و مراقبن که خوشگل بمونم.میدنم دارم چرت میگم.به قول لاله اون باغبونه هم دوستم داره هم اینکه مراقبمه.میدونم بارون میاد که گل ها زنده باشن که شاد باشن که توی زمین ریشه داشته باشن که نمیرن که بمونن که شاید یه کاری بکنن یه ثمری بدن ،به دردی بخورن یه جایی به کار بیان.میدونم.باور کنین میدونم.میدونم که گل ها باید بلند شن ،مثل گل آفتاب گردون ریششون توی زمین باشه اما سرشون طرف خورشید باشه.وای خدا.خوب ببخشید.خفم کردی...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٩ساعت۱۱:٤۱ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()