< خیلی وقته دیگه بارون نزده... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خیلی وقته دیگه بارون نزده...

سلام.امروز خیلی دلم میخواست که بنویسم.مثل دیشب که دلم میخواست بنویسم.مثل دیشب که واقعا روح بهاره تو وجودم بود و تکون میخورد و از این ور به اون ور میرفت و خودش رو به در و دیوار میکوبید که آزاد شه.اما نمیزاره این خاک.این خاک آدم رو میگیره.اونقدر بهت میچسبه تا ساکت شی.تا یادت بره کی بودی و کی میخواستی باشی و چرا اومدی و چرا اینجایی و چه ها که نمیکردی و چه ها که نمیگفتی.دیشب لاله میخواست نبودن فاطمرو برام جبران کنه.اما نمیتونه.خودشم میدونه. خودشم میدونه نبودن خود لاله توی زندگی من همونقدر داغونم میکنه که فاطمه.خودش همه ی اینا رو میدونه.اما اگه دیشب نبود.اگه دیشب اونقدر کمک نمیکرد.میپکیدم تو هجوم بهاره بودن.می سوختم توی درد بودن و بهاره بودن. دیشب خودم بودم.همون کسی که خیلی وقته ازش فرار میکنم.همونی که خیلی چیزها بلد بود.خیلی حرفها میزد.آرمان داشت.هدف داشت.همونی که دوست داشت جامعه شناسی بخونه.همونی که عاشق کتاب های ... بود و میخوند و لذت میبرد و حس میکرد خودشه که اینا رو مینویسه و دلش میخواست حتی اگه قراره یه روزی بمیره با هدف بمیره توی راه هدفش بمیره.بی خود نمیره.رو تخت بیمارستان نمیره.توی خونه ی کوچیک نقلی کنار نوه نتیجه هایش نمیره.توی آرامش مزحکی زندگی دنیایی و ماشینی نمیره.توی تصادف وقتی داره میره شمال بره عشق و حال نمیره.همونی که دلش میخواست تا حدی که میشه کتاب بخونه و بدونه.همونی که تو مسجد پیغمبر صبح ها راه میرفت.ازاین ور به اون ور .از اون ور به این ور.(میدونم شاید خوشتون نیاد وقتایی که من از اونجا حرف میزنم اما باور کنین یه حسی توی اون راه رفتنه و کشیدن پاهام رو فرش و سنگ های اونجا بود که نمیدونم باید چند کیلومتر راه برم تا اون حس دوباره بهم دست بده.نمیدونم چقدر باید دنبال خودم بدوم تا دوباره یکی بیاد بگه بهاره نیم ساعت دیگه اذان صبحه بلند شو بریم دیر میرسیم)دلم میخواد حرف بزنم.بگم.بگم که منم شدم شبیه فاطمه ای که بغضاش رو قورت میداد.اشک تا جلوی چشماش میومد میگفت من نباید گریه کنم.اونقدر میگفت تا بغضه بره پایین و من همون قطره اشک کوچیکه کنار چشمش رو که با حسرت به بیرون نگاه میکرد دیگه نبینم.دلم میخواد بگم که میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است.دلم میخواد بگم آخه این چه وضعیه راه افتاده این چه دنیاییه واسه خودمون درست کردیم.همش چیزای احمقانه ای که میدونم دو روز دیگه مجبوریم به خودمون بخندیم به خاطرشون.تازگی ها اونقدر تیکه و حرف میشنوم که نگو.میدونم تقصیر خودمه.میدونم خودم کردم که ... .ولی میدونین،آخه چه اهمیتی داره.اصلا این جور حرفها و مسائل چه ربطی به بهاره داره.بابا میشه یکی بیاد اینجا رو بخونه که یه بار در عمرش بهاره رو دیده باشه.میشه یکی بیاد ببینه من رو و بگه خاک بر سرت کنن بهاره تا من از انتهای وجودم لذت ببرم از حرفش .دلم تنگ شده.تنگ تنگ.برای بهاره.برای بهاره.اینی که میبینین بهاره نیست.یه موجود احمقه که گیر کرده تو دنیاش.از دانشگاه متنفرم.چیزی که توش به وفور یافت میشه چیزای مزحکیه که برات کم کم میشن دغدغه و تا میای خودت رو جمع کنی میبینی وسطش گیر کردی.از آدمای اطرافم زیاد خوشم نمیاد.نه اینکه ازشون بدم بیاد ولی خوب میدونین یه جورایی بهاره بینشون نیست.خودم رو نمیبینم.فاطمه به جای اینکه نوشته هاش برام بشه دنیام و برام خودش باشه.همش دنبال اینم که یه روز ببینمش که اونم بگه نیا!.باشه نمیام خانومی.نمیام. تو همیشه پیش منی.فاطمه ی من پیش منه.دفتراش همه اینجاست.تو کمدم.پیش دفتر سبزه که 6ماهه بازش نکردم.میبنین بهاره نیستم.مگر نه نمی اومدم پست وبلاگم روبداهه بنویسم.

...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/٤ساعت۱٢:٤٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()