< خوشا کسی که درین راه بی حجاب رود - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خوشا کسی که درین راه بی حجاب رود

چه میشد اگر هیچ گاه مرا به این سرای بازنمیگرداندی،چه میشد اگر درهای معبدت را باردیگر بر رویم میگشودی،چه میشد اگر بار دیگر مرا غسل میدادی و لباس طهارتم میپوشاندی،چه میشد اگر مرا هم چون چکاوکی کوچک در بوستان ستارگان شبانگاهت آزاد میکردی ،چه میشد اگر بار دیگر نوای لالایی آرامش بخشت را در گوشهایم زمزمه میکردی  و مرا میخواباندی .چه میشد اگر باز در آن معبد پر شکوه نگاه حیرت زده ام را می دزدیدی و مرا محو تماشای ستارگان میساختی،چه میشد اگردیدگان حسرت بارم را پاسخ میگفتی و دستهایم را میگرفتی و با خود میبردی،چه میشد اگر بار دیگر مرا بر گردش ابدی رهروانت دعوت میکردی ومی ستاندیم از تمام الاهگان زمینی.چه میشد اگر دست بر دهانم میگذاشتی و با چشمان مشتاقت باز با من سخن میگفتی.چه میشد اگر باردیگر مرا با شمیم عطراگین  وجودت مست میکردی و فریاد های سرخوشانه ام را میشنیدی.چه میشد اگر بار دیگر اشک هایم را نثار سنگ های سفیدت میکردم و تو میخندیدی به اخم های کودکانه ام  و نوازشم میکردی.چه میشد اگر بار دیگر مرا محرم میکردی ،حرام میکردی بر من همه چیز را و تنها خودت میماندی و خودت.چه میشد اگر بار دیگر در نگاه  کودکان بر من لبخند میزدی و مرا میپذیرفتی.چه میشد اگر بار دیگر امن میداشتی مرا و غم هایم را در گنجینه ی قلبت نگاه میداشتی و برایم می باریدی.چه میشد اگر بار دیگر دست های خشکیده و عطش بارم را با قطرات باران رحمتت وضو میدادی.

دلم تنگ شده،بیا و مرا با خود ببر .و من دوباره در اتاق ،کنار همان پنجره ،هر روز منتظر اذان موذنی هستم که  تو را با عشق بخواند.تو به من تنهایی آموختی و من هم چون کودکانی بازیگوش ودیعه ی پرودگار خویش در کوله بار وجود انداخته میدوم.آری،من هنوز همان ظلوما جهولا هستم...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٦ساعت۸:٤۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()