< من آرومم،تو تنهایی،حقیقت داره دلتنگی... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
من آرومم،تو تنهایی،حقیقت داره دلتنگی...

نمیدونم چرا عصری یهو دلم گرفت.ازپنجره ی اتاق ثمین بیرون رو نگاه کردم و یهو دلم گرفت.آسمون ابری بود.به قول ثمین آسمون یه شکلی بود که انگار داشت از آسمون جای بارون ،ابر میبارید.دلم یهون نوشتن خواست.کاغذی که قرار بود برای ثمین توش محاسباتی ریاضی بنویسم رو دستم گرفتم و شروع کردم به نوشتن.مینوشتم ،حس دخترک کبریت فروشی رو داشتم که کبریت هاش زیر بارون خیس شده.حس دختر کوچولویی که سر چهار راه وایساده و داره شر شر از آسمون بارون میاد اما اون باید وایسه تا چراغ قرمز بشه و دستش رو به شیشه ی ماشینا بکوبه و ازشون بخواد که ازش آدامس بخرن.حس دختر کوچولویی رو داشتم که زیر بارون کنار چند تا بچه ی هم سن و سال خودش وایساده و داره به اون دختر کوچولوی دیگه ای که تو ماشین مامانش آروم خوابیده و گرمشه حسودی میکنه.حس دختر کوچولویی رو داشتم که داره با حسرت از پشت شیشه ی اتاقش به بارون نگاه میکنه و ته دلش میگه وقتی بزرگ شدم حتما هر وقت بارون اومد میپرم بیرون.حس دختر کوچولویی رو داشتم که توی اتوبوس کنار مامان کارمندش که داره از سر کار برمیگرده وایساده و از شیشه ی اتوبوس به بارون نگاه میکنه و حس میکنه عروسکش تا خونه حتما خیس میشه.حس دختر کوچولویی رو داشتم که جلوی در خونشون  شاکی وایساده و به لی لیی که روی کف حیاط کشیده نگاه میکنه و زیر لب غرو لند میکنه که نمیخوام پاک شه.حس دختر کوچولویی رو داشتم که پا بلندی کرده تا در ایوون خونشون رو باز کنه تا بره توی ایوون و ابرها رو نگاه کنه.حس دختر کوچولویی رو داشتم که دزدکی تا کمر از پنجره خم شده بیرون و دستش رو دراز کرده تا قطره ها رو با دستش بگیره.حس دختر کوچولویی رو داشتم که دست مامان بزرگش رو میکشه تا راضیش کنه برن بیرون. و حس دختر بزرگی رو داشتم که توی خونه ی دوستش نشسته و با حسرت داره به ابرها نگاه میکنه که کاش میتونست مثل اونا زار بزنه...

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٠ساعت٩:٥٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()