< تمت صبرنا - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
تمت صبرنا

الان باید حرف بزنم؟ دلتون میخواد چی بگم.معذورم کنید ازاینکه نمی تونم چیزی از اونجا بگم.آره همش رو نوشتم ولی حتی میترسم بدم کسی بخونه.حتی خودم.عوض شدم.دیدم عوض شده.حسم میگه آدم ها هم عوض شدن.امروز تو دانشگاه.وقتی داشتم تسبیح میدادم یه جور دیگه بودم.هیچ وقت اونطوری نبودم.هیچ وقت مثل امروز نبودم.هیچ وقت با آدم ها و بدون آدم ها اینطوری نبودم.آروم بودم.آرومه آروم.هنوز برام سخته مقایسه ی از 5 سانتی متری نماز خوندن با از چند صد کیلومتری نماز خوندن.آره رفتم که بفهمم فرقی نداره.اما اینجا گنجشک نداره که سر نماز جیک جیک کنه.اینجا کسی آمین نمیگه.کسی بعد رکوع صبر نمیکنه.کسی سوره های بلند قرآن رو نمیخونه. درس و پرو‍ژه و اینا ریخته سرم ولی نمی دونم چمه چرا برام یه جورایی بی اهمیته و یه جورایی با اهمیت.چرا دوگانه شدم.یاد لاله هستم اما نه مثل قبل.اونجا ازش فرار میکردم.فرار ولی آخر سر هم بود .برگشتم که بشم اون چیزی که باید باشم و شاید قبلا اصلا نبودم.رفتم اونجا عوض نشدم اومدم اینجا عوض شم.نمی تونم از اونجا بگم.ببخشید.

نمیتونم نگم که از کامنت نقطه اشک ریختم که دلم براش تنگ شده بود و اونجا باهام بود و حتی یه شب تا صبح باهاش بودم.ساربانم با من است همیشه و همه جا...

 

 

نمیتونم نگم که خوشحال شدم دیدم وبلاگم زندست هنوز.انگار یکی اینجا من بوده.

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۱٦ساعت۱٠:۱٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()