< چرا باید مطلب من عنوان داشته باشه؟ - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
چرا باید مطلب من عنوان داشته باشه؟

چرا دیگه در به در دنبال کاغذ نمیگردم برای نوشتن.یادته؟یادته چقدر بدم میومد از اینکه بخوام تایپ کنم نوشته هامو.لاله یادته چقدر قرار میذاشتم تا فقط یه نامه بهت بدم و دلم  میخواست رو کاغذ با خط خودم باشه نه تایپ شده مثل یه ایمیل.یادته خودکارام چه زود تموم میشدن.یادته اتاقم پر بود از کاغذ هایی که هر کدومشون گوششون یه چیزی نوشته بودم و مامانم جرات نداشت بهشون دست بزنه و وقتی یکیشون گم میشد عذا میگرفتم.یادته راهنمایی صبح ها میخوابیدم تو سرویس اون عقب برات جا میگرفتم تا میومدی میپریدم از خواب.یادته تو راه برگشت چقدر باهم بودیم.یادته تو اون مینی بوس زرد قناری چقدر گل یا پوچ با راننده سرویسمون بازی میکردیم.اسم راننده چی بود؟آهان آقای رضایی.همونی که با من خیلی دوست بود.همونی که خیلی سیگار میکشید و صبح ها که میرفتم تو سرویس همه جا رو دود گرفته بود.یادته گاز پیک نیک روشن میکرد جای بخاری.یادته باهاش میرفتیم بستنی میخوردیم.یادته چقدر من از کامران هومن بدم میومد.یادته بهم گفتی تو 85 درصد فیلتر قبول میشی نه 100 درصد.بزار هیچی درباره ی دبیرستان نگم.بزار نگم .بزار نگم.بزار نگم که نسوزم. چقدر از این صفحه ی سفیدی که ورد در اختیار آدم میزاره متنفرم.چقدر بی روحه چرا خودکار آدم اینجا تموم نمیشه.من میخوام این جا نقطه ی گنده بزارم چرا نمیشه اونقدر فشار داد تا کاغذ سوراخ شه.چرا جای اشک های آدم رو مانیتور نمیمونه.چراکاغذهای اینجا خط نداره.چرا کثیف نیست.چرا چرک نویس نیست.از این تایپ کردن متنفرم.از اینکه دیگه انگشتات نمیرقصه موقع نوشتن.از اینکه دیگه حرکت و سیر قلمی در کار نیست.وای خودکارم کو؟یعنی چی که من میتونم اینجا بنویسم همه بخونن.همه بخونن که چی بشه؟همه بخونن ولی اونی که باید بخونه نخونه.اصلا من خوندنه همرو میخوام چی کار؟چرا باید برام مهم باشه فلانی دربارم چی فکر میکنه؟به من چه ربطی داره؟چرا من باور نمیکنم که فاطمه دیگه نیست.چرا این بغض ها نمیشکنن.چرا اون حسرته باید تو دل من بمونه؟چرا من این قدر احمقم؟چرا رفتم کارگاه هنری؟میخواستم چی رو ثابت کنم؟میخواستم بگم من همچنان فرزانگانیم. فرزانگانی که فقط با مامانا راهش میدن تو مدرسه؟ چرا رفتم اون بالا سرود ملی خوندم؟میخواستم بگم هنوز همون حس دو سال پیش روی سن که داشتم گریه میکردم و داد میزدم یادمه؟چرا رفتم آزاده  وفاطمرو دیدم؟فکر کردم میتونم باهاشون خداحافظی کنم؟ چرا مثل احمق ها زنگ زدم به فاطمه؟چرا نمیتونم ازش ناراحت شم؟چرا دوستش دارم؟چرا نمیشه از این حرفها زد؟ چرا خطم یه طرفه شده  و مامانم  هم گوشیش رو برداشته برده میگه دیگه از 11 شب به بعد چه کار داری بامردم؟.واقعا من چی کار دارم به مردم؟چرا مردم باید مهم باشن؟چرا باید اس ام اس بزنم حال مردم رو بپرسم؟چرا باید گریه کنم برای نبودنشون؟چرا فکر میکنم همیشه هستن؟ چرا شعورم نمیکشه که یه روزی میرسه که تنها میشم؟چرا چایی میخورم حالم بد میشه ولی باز این کار رو میکنم؟چرا من معتاد قرص دیجستیو شدم؟ چرا از بالای عینکم مانیتور رو نگاه میکنم؟چرا سرمیزنم این قدر شلوغه که جای نوشتن نداره؟چرا دفتر سبزم کنارم نیست؟چرا مانتوی سبز خریدم"؟ مگه فرقی داره رنگی باشه یا نباشه؟بسه دیگه بسه دیگه بسه دیگه بسه دیگه.نخونین.اینا چرت و پرته نخونین.دیگه نخونین.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢٥ساعت۱:۱٠ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()