< با سنگ ها بگو که چه اندیشه میکنند؟ - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
با سنگ ها بگو که چه اندیشه میکنند؟

آره.هنوز یادم مونده.از دیروز که پل مدیریت منتظر اتوبوس بودم.مثل همیشه تنها.مثل همیشه چشم دوخته بودم به زیر پل که چه خانواده هایی اون زیر زندگی میکنن و چه قدر بده که خونه هاشون از بالا معلومه و چه وضع زندگی بدی دارن.اینکه خانومه حتی مجبوره تو خونه هم روسری بپوشه چون بالا پشت بوم خونش کلا مشرفه به هر جایی که بشه فکرکرد و حتی بایه پرش ساده هم میشه روش فرود اومد و رفت تو.مثل همیشه وقتی دیگه یه نفر ازپایین زل میزد تو چشمام و بهم میگفت این طوری نگاه نکن سرم و برگردوندم و نگاه کردم به گلدسته و گنبد مسجد اونور خیابون و حس کردم چقدر صحنه ی قشنگی داره از دور.مثل همیشه به مناظره ی بین مسافر کش ها و مردم و یا منتظران اتوبوس و اتوبوس سواران و ماشین هایی که با سرعت بالا میگذشتن فکر کردم.مثل همیشه اومدم بی هدف موبایلم رو که هم روی زنگه و هم روی ویبررو نگاه کنم که شاید یکی اس ام اس زده باشه.اونوقت بود که آسمون نگاهم رو جلب کرد.یه دسته کبوتر هی دور یه خونه ای اونور اتوبان میچرخیدن.تعدادشون خیلی زیاد بود.خیلی زیاد و هی دور یه خونه ای رو چرخ میزدن و دوباره از اول و یه آقایی هم سر پشت بوم وایساده بود و نگاهشون میکرد.نمیدونم چم شد.فقط نگاهشون میکردم.چند تا از کبوتر ها بودن که مثل بقیه نبودن.بقیه همه توی یه صف و ردیف میچرخیدن و چه اوج و فرودی هم میگرفتن و  چه زیبا هم با هم پروازمیکردن اما اون چند تا پرنده تک نفره یکیشون بالا تر از همه میچرخید،خیلی بالاتر.یکیشون میومد و دوربیشتری میگرفت و تا نزدیکی های پل هوایی هم میومد.جالب بودن و حتی یکیشون رفته بود و تو مرکز اون دور بالا و پایین میرفت.توی این موقعی که این کبوترها با شوق و ذوق میچرخیدن دو تا کلاغ اومدن و از کنارشون گذشتن و رفتن طرف سعادت آباد.رفتن،میفهمید رفتن؟ اون کبوتر ها مثل یه سری زندانی که فقط قفسشون رو گشاد تر کرده باشن داشتن اونجا می چرخیدن اما اون دوتا کلاغ با کمال راحتی و آسایش اومدن و گذشتن. میدونین چه حسی بهم دست داد؟احساس کردم شاید باید بعضی وقت ها کلاغ بودن رو برای چشیدن طعم آزادی و رهایی از قید و بند ها تجربه کرد.نمیدونم شاید کلاغ ها با اون بالهای گستردشون و با او ن چهره ی همیشه اخمناکشون خیلی بهتر از قداست مآبی های کبوترهان .نمیدونم اگه قرار بود یکیشون رو انتخاب کنم ترجیح میدادم کلاغ باشم و بتونم با بالهای سیاهم کل آسمون رو زیر پا بزنم و برم و برم وبرم یا اینکه مثل یه کبوتر زیبا منتظر آب و دانه ی یه آدم بدتر از خودم باشم.حیف که عاقبت کلاغ هام توی دنیای ما چیزی جز یخ زدن از سرما یا خشک شدن روی سیم های برق فشار قوی نیست. آخر سر یکیشون از دسته جدا شد،از دسته جدا  شده و رفت.رفت و من دیگه ندیدم که بر گرده.دیگه نچرخید،دیگه هیچ بالا و پایینی نرفت،فقط راهش رو کشید و از اونجا دور شد.وای کی میتونه تصور کنه که چقدر بهش حسودیم شد. آره حسودیم شد که به این زودی دل کند و رفت اما من چی؟من کنار خیابون وایسادم ودارم نگاهش میکنم و منتظر اتوبوسم و تا اومد سوار میشم و به دوستم اس ام اس میزنم که حالم خوب نیست و اون میاد و باهام حرف میزنه و من رو تا خونه میرسونه و شب آن میشم و میخوابم و فردا میرم دانشگاه و کلاسام تشکیل نمیشه و یه کارایی میکنم و دوباره برمیگردم خونه و ... .دل کند از اون همه آب و دونه و دوست و رفیق و هم جنس و هم درد و هم شکل و هم صدا و هم آهنگ و هم دنیا و رفت .رفت به جایی که نمیدونست کجاست شاید دویست متر اونطرف تر قراره با یه ماشین برخورد کنه و داغون شه و بمیره شاید قراره همین امشب خوراک گربه ها و ... خیابون بشه .شایدم قراره تا آخر عمرش آواره ی کوچه خیابون های تهران کثیف و تاریک بشه اما شهامت رو پیدا کردو  رفت.اونقدر گستاخ و شوخ چشم بود که بره .که دست ها ی اون آدمه که اون پایین داره نگاهش میکنه رو فراموش کنه.از آب و دونه بگذره و بره.نمیدونم چقدر منظورم رو درک میکنید؟اصلا میدونین چی میگم؟خودم میفهمم چی میگم؟چی میشد اگه منم میتونستم از بند خودم رها بشم.بشم آدم.آدم بشم.آدم.چرا فارسی caps lock نداره؟ میبینید حقارتم رو؟

....

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۸ساعت۱٠:۱٢ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()