< چهار هزار قدم - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
چهار هزار قدم

نمیدونم چرا الان این همه یهو حالم گرفتس.نمیدونم چمه.نمیدونم.بعد از دیشب که یکی از بهترین شب های عمرم بود.بعد از این همه آرامشی که امشب بر قراره.من هستم و خودم و خودم و خودم و خودم و خودم.بعد از چند روز تازه فهمیدم که خودم هم این جام.خودم هم هستم.آره همین کسی که الان پای کامپیوترش نشسته و داره تایپ میکنه.یه هفته ی عجیب غریب رو پشت سر گذاشتم. نمیدونم چمه.چرا بعد از این همه خوبی یهو شدم دوباره خودم.و اینکه اگه نگاه کنی میبینی نه دیگه مینویسم نه دیگه میخونم نه هیچ کار مفید دیگه ای .صرفا هستم چون باید باشم،چون بودنم اقتضا میکنه که توی این ظرف مکانی و زمانی وجود خارجی داشته باشم ویا شاید نه داخلی.کلا اصلا برام سوال پیش او مده که خودم کجاست.حس میکنم توی این اتاق نیست.از نوع حرف زدنم،راه رفتنم،کارام،لباسام،همه چیزم بدم میاد چون من نیستم.دلسردی بیش از حدی رو توی خودم حس میکنم حتی تازگی ها این رو توی آدمای اطرافم هم حس میکنم.برام مهم نیست.فقط تکرار مکررات میکنم.از خواب بلند میشم لباس میپوشم.با ثمین میرم دانشگاه.تو دانشگاه با هاش حال میکنم.همه جا میرم.حتی درمانگاه حتی نانوایی حتی همه جا.بعضی وقتا تو دانشگاه دلم میخواد روی کره ی زمین نباشم.اما زود خودمو یادم میبرم که نه من هستم .تازگی ها زیاد این جمله ی مسخره ی ما هستیم رو روی در و دیوار ها میبینم و صرفا فکر میکنم چقدر باحالن که فکر میکنن بودن و هستن مهمه و خوشحالن که دیگه مسئله حل شد.دلم برای دفتر سبزم که الان روی میز کامپیوتر در 10 سانتیمتری دستم قرار داره تنگ شده اما نمیرم بازش کنم.خدا یا من چمه؟.چرا هر روزی که با خنده تره شبش غمناک تره.وای چه خوبه وقتی آدما نیستن و تو تنها میشی با خودت.با خود خود خودت. و میتونی ببینیش که چقدرلاغر شده.چقدر داغونه.چقدر دیگه شبیه تو نیست.میدونی چند وقته گریه نکردم؟ می دونی چقدر بد شدم.از اس ام اسایی که میزنم بدم میاد.بدم میاد.بدم میاد. از خودم از همه از همه چیز بدم میاد.همه چیز معمولیه مثل من!میشه دیگه نباشه؟میشه دیگه نشه؟ نمیخوام این شکلی بودن رو.بس کنین دیگه.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱۱ساعت۱۱:٢٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()