< باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

آمده ای ،چند روز است که آمده ای ،از پشت پنجره ی اتاق،در جای جای این دیوار خالی مرا مینگری، به رویم خیره میشوی،چشمانت را میبینم و نگاهت مرا می آزارد.حس حقارت میکنم وشرمنده میشوم و رو برمیگردانم.بیا،کنارم بنشین تا این بغض قلم بشکند.بغض چند قرن بودن در شاهراهی کوچک قرارش را ربوده است.آری ،بیا و ببین.سکوت مرگبارم را از پس لحظه ها تماشا کن.ببین که چگونه خویشتنم را پنهان میدارم و سکوت میکنم و ذلت چتر را در زیر باران میپذیرم.بیا و ببینکه این قلم هم دیگر رو به خشکی گذاشته و دیگر خونش را در پای کلمات بر زمین نمی ریزد. دیگر قربانی تقدیر وار حقیقت نمیشود.بیا و ببین که آسمان نیز دیگر برای آدمیان اشک نمیریزد،آه نمیکشد، و ابرهای الاهگان  دیگر نه از برای باران بلکه برای تیره کردن آسمان خودنمایی میکنند.بیا و ببین که دیگر اشک نمی ریزم، به دور دست ها نمی نگرم،قهقهه ی دیوانگی سر میدهم، وبا چشمانم تنها پیش پایم را مینگرم.بیا و بنگر که این اتاق چقدر خالی است.نه دیگر کاغذهایی که هریک مرا به یادت بیاندازند و نه دیگر گرمای سوزانی که نشانی از آدمی و حتی رهگذری از این ماَمن اُمن تنهایی من داشته باشد.بیا وببین که به چه چیزها که نمی اندیشم،به بودن،به رسیدگی به اعمال خاله زنکی،به خندیدن به کارهای انسانیان،به خریدن آب پرتقال گیر برقی.آری،دیگر به دنبال آدمیان نمیگردم،پنبه هایی سخت کلفت در گوش فرو کرده ام که صدای ناله ات و ندای همیشگی ات را نشنوم،تا میتوانم نیستم،از اتاقم فرار میکنم،از این دیوار خالی ،از آن کاغذ هایی که پاره کردم،از دفترهای ساربانم،از کتاب های کتابخانه،و از نگاهت.نمیمانم،نمی اندیشم،میترسم،میهراسم.حالم به هم میخورد اما به هر حیلتی است فراموش میکنم.چه بگویم؟از انسانیان که از کنارشان میگذرم ،به آنها لبخند میزنم چون مجبورم.چون دیگیر امیدی به رستگاری نیست.چون دیگر به خون انسانیان ریخته شده در این سرزمین  و در این دنیا به نام تو نمی اندیشم.یا سعی میکنم که نه اندیشم.چون دیگر نمیخواهم بدانم.چون احساس نبودن میکنم.چون دیگر حتی در کویر حرکت هم نمیکنم.شاید چون میدانم که در این بیابان هر چه هست سراب است و هر چه نیست چشمه.هم چون آفتاب پرستی به کناری خزیده ام و برای خود روزگار میگذرانم.آری منی که میگفتم و فریاد میزدم که قرن ها نالیدن بس است سکوت کرده ام،قبل از اینکه شهامت گفتن را بیابم.قبل ازاینکه از این ماز وجودی و سرگشتگی سر سلامت بیرون بیاورم.قبل از اینکه اسیر نقطه ها شوم.من در جا بریده ام.در اول راه،در ابتدای خط مشی آدم.در ابتدای بودن،در ابتدای هبوط در همان دم که حوٌایم را گم کردم.با خاطرات بهشتی ام سرگرمم،اشک میریزم برای آن جا،برای بی دردی،برای آرامش گوسفندی!!!آری منی که آدمیان را به عصیان میشناختم به دنبال آرام بودنم،سکوتم.بیا و مرا از این افول برگیر.یا مرا بر دار کن یا دستان سردم را بگیر .گویی زمستان را پایانی نیست.

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پر پر کنی

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/٢ساعت٩:٠۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()