< دختری با شال گردن رنگی رنگی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دختری با شال گردن رنگی رنگی

سلام.کلی تا این چند روزه اومدم و نوشتم سلام.اما نشد.پاک کردم و صفحرو بستم و رفتم.هر لحظه حس میکنم ممکنه دوباره این کار رو انجام بدم.از دوشنبه ی هفته ی پیش که دیگه ما تعطیل تعطیل شدیم رسما میشه گفت به جای اینکه حس خوبی داشته باشم بعد از اون همه خونه نبودن و کلا نبودن حس افتضاحی داشتم.اتفاقاتی میافتاد که به همم میریخت شدید و کلا دیگه دلم نمیخواست تعطیل باشه.دلم میخواست فرار کنم و نباشم دیگه توی خونه که باز بشم خودم.و نکته ی این دفعه این بود که حتی وقتی خودم هم بودم نمیتونستم در اتاقم رو ببندم و مال خودم باشم .نمیتونستم کتاب بخونم،نمیتونستم گریه کنم،زار بزنم.آره یه شب با تمام وجودم زدم زیر گریه و زار زدم .دلم برای با صدای بلند گریه کردن تنگ شده بود.نمیدونستم دارم داد میزنم یا دارم گریه میکنم فقط برام مهم بود اون بغض لعنتی بیاد بیرون،اما انگار وقتی دیگه اون بغض که مدت ها همدم زندگیم شده بود دیگه نبود منم دیگه چیزی برای داشتن نداشتم.خالیه خالی شده بودم.جمعه صبح پس از مدت ها با مامانم رفتم میدون تره بار تا مثلا کمکش کنم.محو شده بودم توی نگاه کردن به آدما.آدمایی که خوب حس میکردم اصلا درکشون نمیکنم و از یه طرفم دلم میخواست که باشم اونقدر یه جوری، اما نمی دونم چرا تا دلم یهو اونجوری بودن خواست زدم تو سر خودم که خاک  بر سرت کنن که این همه... آخرش میخوای دغدغت خریدن سیب با سایز متوسط و پنیر خامه ای و تخم مرغ شونه ای باشه. و اینکه صبا صرفا با ماها اومده بود که آخرش مامانم ببرتش در یه مغازه ای و براش لپ لپ بخره و اون با کمال خوشحالی از بین اون همه تخم مرغ در بسته یکی رو انتخاب کنه و تا خونه شاد باشه که من لپ لپ دارم خاله تو که نداری.خیلی بده که بی حوصلم و نمیتونم نشون بدم که حسودیم شده از اینکه مامانی اون براش لپ لپ خریده اما مامانی من خیلی وقته حس میکنه من آدم نیستم و حتی بعضی وقت ها یادش میره من رو برای شام و ناهار هم صدا کنه(البته بهش حق میدم که این طوری باشه چون واقعا من آدم نیستم)و بعد از همه ی این حرفها امروز و رفتن سر کلاس اندیشه ای که نمیدونم چرا دلم میخواست هیچ وقت اونجا نمیبودم و کلا غصم شد وقتی که حس کردم یه ترم باید بیام این ساعت اینجا و این شکلی بشینم و این طوری باشم .هنوز هضم نکردم خیلی چیزها رو  و این حرف استاد محترم  که میگفتن شما قشر دانشجویین و باید خودتون دینتون رو با استدلال پیدا کنین اما ایشون حتی از سر صندلیشون هم بلند نمیشدن که مطلبی روبگن و با صدای آروم ریتم یکنواخت کلاس رو حفظ میکردن و حتی تعریف عرفان رو هم از نوشته های ابن سینا در میاوردن و من نمی دونم چه پدر کشتگی با عرفان داشتن که حتی اسم یوگا هم روش گذاشتن و با خیلی چیزها قاتیش کردن و به ما فهموندن که برید همون واجبات مستحباتتون رو انجام بدین شما رو چه به عرفان...

اخلاقم افتضاح شده.فکر نمیکنم از سیل آدمایی که هر روز به عنوان مهمان میان خونمون برای عیادت بابام قریب 3 4 نفر شون هم حتی من رو دیده باشن.باور کنید احمقانست که بری جلوی آدما بشینی و بهشون لبخند تحویل بدی و هی ازت بپرسن چه رشته ای چه دانشگاهی و تو هی بگی و اونا هی بگن به سلامتی و از وضع تحصیلیت بپرسن و تو هی بگی سلام دارن خدمتتون و دیگه ساکت باشی و هی بشینی وهی نگاه کنی که آدما چی میگن و هی احساس کنی واقعا چه آدم به درد نخوری هستی که با دو نفر آدم بلد نیستی حرف بزنی در حالیکه تقصیر تو نیست گویا چون حرف مشترکی نداری بزنی.به خاطر همینه که ترجیح میدم خواب باشم یا توی اتاق مشغول انجام هر کار منقول و غیر منقول دیگه ای.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ساعت۸:۱۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()