< شرح ما وقع - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
شرح ما وقع

میخواستم سفرنامه بنویسم که نه میخواستم پروژه نامه بنویسم و توی اون تمام جریانات این چندروزه که رسما من خونه نبودم و یا خونه ثمین اینا بودم یا دانشگاه رو شرح بدم اما نتونستم .پاکش کردم.نمیدونم چرا اما یهو دلم ریخت.الان که این رو دارم مینویسم هنوز پروژه رو تحویل ندادیم و منتظر حل تمرین محترمیم تا بیاد و بگیره و دفتر این پروژه هم مثل خیلی چیزهای دیگه بسته شه.دیشب وقتی برنامه تقریبا تموم شد.یهو دلم گرفت.حس کردم دیگه نمیتونم خیلی کار ها رو بکنم.تموم شد.دیگه کارگر ها تموم شدن و من نمیتونم قربون صدقشون برم.دیگه برای انتقال بارها ذوق مرگ نمیشم.خسته نیستم.اصلا خسته نیستم.تو این چند وقته خانواده ی من و ثمین کلی ماها رو تحمل کردن اینکه من همش خونه ی ثمین اینا بودم،این که داداشم ساعت 12 شب میومد دنبالم.اینکه مامانم غر نمیزد و فقط دعا میکرد که تموم شه.اینکه چقدر ساقه طلایی خوردم توی این چندروز و میشه گفت نصف شیرینی هایی رو که برای دیدن بابام اوردن خونمون رو من و ثمین خوردیم.اینکه لپ تاپ ثمین چقدر زیر دست ما کار کرد و تمام امیدمون شده بود کار کردن با همین.اینکه همش عکس و فیلم میگرفتیم از لحظه هامون شاید از تموم شدنشون میترسیدیم  و میترسیدیم.اینکه چقدر خوب و رویایی بود اون روزی که من کارت دانشجوییم رو با سه راهی برق عوض کردم و تو نماز خونه ی دانشکده با فاطمه و ثمین و مهدیه چقدر تلاش کردیم و برنامه نوشتیم که آخرش هم به هیچ جایی نرسید.چقدر خندیدیم اون روز و نزاشتیم نه کسی نماز درست وحسابی بخونه و نه کسی بخوابه.اینکه من و ثمین یهو فهمیدیم چقدر جالبه که ما خونه هامون چند متر بیشتر فاصله نداره با هم ولی پامیشیم صبح زود میریم دانشگاه رو پرو‍‍ژه کار میکنیم. اینکه ما از تعطیلات بین دو ترم هیچی نفهمیدیم و یا توی لابی بودیم یا خونه ی همدیگه. اینکه گالیور ثمین واقعا دیگه داشت در راه پروژه فدا میشد و اینکه دکمه ی shift اش کج شده بود و هی خودش زده میشد و گاهی هم اصلا زده نمیشد.اینکه من چقدر از virtual machine استفاده کردم. اینکه اون روز با ثمین بعد از دانشگاه رفتیم مدرسه ی ما و اینکه ثمین هم پایه ی کمک به بچه ها شده بود و به قول خودش "خانوم" صداش میکردن. اینکه ما از دانشگاه و حتی از در خونه تا انقلاب رو و حتی تا مدرسه ی ما رو به بهانه ی یافتن یه بانک ملت برای پرداخت پول  ADSL رفتیم.اینکه تو راه برگشت از مدرسه ثمین گفت بیا بستنی بخوریم و ما بستنی خریدیم و تو ی اون سرمای اون روز با اینکه دستامون یخ زده بود بستنی خوردیم و انصافا که خیلی خوشمزه هم بود. اینکه آهنگ مرغ سحر رو دانلود کردیم و تا جون داشتیم این چند روزه گوش دادیم وباهاش خوندیم.تازه کلی آهنگ دیگه هم گوش دادیم از آدم ها ی مختلف. اینکه من حتی دست پخت ثمین رو هم یه شب خوردم.از حق نگذریم میتونه آَشپز خوبی باشه اگه یاد بگیره غذا هارو.اینکه روز آخر ثمین کار خونه میکرد من با برنامه ور میرفتم و یهو داد میزدم ثمین درست شد!!!.اینکه اون روز که تا ساعت 5:30 تو دانشکده موندیم وداشت برف میومد و ما چقدر تو راه برف بازی کردیم.و من چقدر اون روز شاد بودم از اینکه کفش نو خریده بودم.و اینکه در خونه داری ثمین باید اضافه کنم که اصلا چایی دم کردن بلد نیست و من ترجیح میدادم نخورم چایی هاشو!!. و اینکه من بایه تیپ های داغونی میرفتم خونه ی ثمین اینا که خواهرم میگفت شدی مثل این آدم های کلی هر چیزیت یه رنگه،کفشت مشکی،کاپشن سفید،روسری قرمز،شلوار قهوه ای،شال گردنمم که خودتون دیدین رنگین کمونه. و اینکه ما چقدر اس ام اس زدیم به بعضی ها و چقدر جواب نشنیدیم. و اینکه  ما پروژرو دو بار از اول نوشتیم با توجه و عنایت TA  محترم که کمکشون این بود که هی بگن از اول بنویسین و تازه همون روزی هم که ما خواستیم بیان بهمون یاد بدن کل کدمون رو کامنت کردن و گفتن بنویسین!!!. و اینکه خواهر کوچیکه ی ثمین که اسمش زهراست نمی دونست چرا من و مامانم که توی یک ماه به دنیا اومدیم دو قلو نیستیم. و اینکه زهرا واقعا یک بار با یه ماسک خرگوشی از در اتاق وارد شد و من چنان جیغی کشیدم که نگو.اینکه ثمین اون روز توی انقلاب کلی دنبال غزلیات شمس میگشت و ما چه کتابای باحالی از صادق هدایت گرفتیم و یاد هاسمیک به خیر!!.و در اتاق ثمین  که برای من مشکلی شده بود که به این راحتی ها بسته نمیشد و من هی باید به همه میگفتم این در رو ببندین. و اینکه اونقدر ما تو خونه ی خالیه ثمین اینا جیغ و داد میکردیم که میترسیدیم همسایه ها حس کنن ما بلایی سرمون اومده .و پرتغال خوردن های ثمین و سیب خوردن های من.و بسه دیگه و همین و اینکه شب آخر چقدر از نبودن پروژه دلم گرفت و چقدر من دوست یافتم در همین مدت و اینکه من میتونم دوستی به اسم ثمین داشته باشم که همسایمونه و اون هم به همین ترتیب و به قول خودمون دیگه کاسه کوزه یکی شدیم و همین و من با اینکه از پروژه خسته شدم اما جذاب بود و ما واقعا دلمون میخواست تلاش کنیم حتی اگه از 6 بهمون  3 بده استاد حل تمرین محترم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت۱۱:٤٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()