< میدان صنعت-پایانه ی شهید افشار - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
میدان صنعت-پایانه ی شهید افشار

سلام.شاید چیزی نوشتن توی این روزهایی که از صبح تا شب دانشگاهم و وقت ندارم کار زیاد باحالی نباشه.شاید چون فکر میکنم مسئله ی خاصی نیست که بخوام بهش فکر کنم.اما کلی تا چیز هست که هر روز داره توی دلم جمع میشه ومن قورتشون میدم و صبر میکنم تا این پرو‍‍‍‍ژه ی احمقانه زودتر تموم شه و شنبه بیاد و من بتونم بهشون فکر کنم.بتونم حرف بزنم.دوشنبه که رفتم مدرسه کلی جو کارگاه برش حاکم بود.همه ی آدما دنباله کاراشون و همه برای یه هدف تلاش میکردن. نمیدونم چرا اینقدر اون جو رو دوست دارم.توی جای شلوغی مثل سایت روی صندلی میشستم و همش دلم میخواست به سوالای آدما جواب بدم حتی اگه ازقبل چیزی از اون قضیه ندونسته باشم،حتی اگه به من ربطی نداشته باشه.موندم .و با این که در حد مرگ خسته شده بودم لذت بردم از بودن در کنارشون.در کنار اون  اولی که چون حس میکرد پروژش آسونه داشت اشکش در میومد و من داشتم تمام تلاشم رو میکردم که بهش بفهمونم که اون اولیه و زیاد مهم نیست و تازه کلی تا هم پروژش خوبه.در کنار اون دومی که تمام امیدش به من بود و تنها چیزی که از من بهش رسید یه آدمه خسته بود که فقط کنارش روی صندلی ولو شده بود و میتونست فقط بگه که باید یه آرایه ی سه بعدی بگیره... .در کنار اون یکی دومی هایی که برنامشون روی لپ تاپشون اجرا نمیشد و داشتن از استرس و نگرانی داغون میشدن و ما تونستیم کمکشون کنیم تا اجرا بشه و جیغ شادیشون کل سایت رو پر کرد. احساس خوبی داشتم وقتی که از در مدرسه اومدم بیرون.انگار وظیفم بوده.آره وظیفم بوده و هیچ چیزی غیر این نمیتونسته باشه. دانشگاه گاه غیر قابل تحمل تر از اون چیزی میشه که انتظارش رو دارم و دلم میگیره و میخوام داد بزنم اما پروژه دارم و وقت ندارم برم پیش دوستم و باهاش حرف بزنم و بگم و اون گوش کنه و گاه بگه که بهاره اونا چرا با تو این کارارو میکنن.چرا اونجا اون شکلیه چرا ؟ و من هم بگم نمیدونم و نمیفهممشون و ... .روزگارم رو یا توی لابی دانشگاه میگذرونم یا توی اتوبوس با ثمین.همش هم در حال گوش دادن آهنگیم و اونقدر تو راه برگشت خسته ایم که ولو میشیم رو صندلی ها.به طرز بدجوری حس میکنم ساربانم از دستم ناراحته اما حتی امیدی به اینکه بتونم ناراحتیش رو برطرف کنم و ازش معذرت بخوام ندارم. این چند وقته کاملا محو شدم.نیستم.واقعا نیستم.و بعضی وقت ها حساب آدمایی که با کارهام ناراحتشون میکنم از دستم در میره و عصبانی میشم اما کاریش نمیتونم بکنم جز اینکه بیشتر از خودم متنفر بشم و بیشتر فکرم مشغول باشه و... .برف میاد و من تنهایی هر وقت برف و بارون میاد از توی دانشکده میزنم بیرون زیرش راه میرم و میدونم که خدا من رو هنوز دوست داره اگه بارون میاد و من هستم چون بارون هست و بارون هست چون من هستم.لطف خدا هست و گاهی میخوام فریاد بزنم از حس بنده ی یه چنین خدایی بودن و بگم که من خوشبختم چون خدا دارم.خدایی که نمیدونم وای الان دیگه سوزنم گیر کرد کلمه ندارم بنویسم که چقدر دوست داره من رو و من چه حقیرم در مقابل عظمت دوست داشتن خدا.چه ترسناکه وقتی همه جور نعمتی داری و نمیدونی آیا لیاقتش رو میتونی داشته باشی؟میتونی خوب باشی؟ میتونی ازشون سیانت کنی؟ میترسم.باور کنید میترسم.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٥ساعت٧:٢۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()