< دیگر مگرش به خواب بینم... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دیگر مگرش به خواب بینم...

امروز آزاده و فاطمه و نیلوفرو مینا اومده بودن دانشگاه ما.اومده بودن دیدن من.وای نمیدونین چه حسی داشتم وقتی دونه دونشون روبغل میکردم.نمیدونین چه حسی داشتم وقتی نیلوفر رو بعد از این همه ماه و مدت میدیدم.اصلا کلا فکر میکنم مشخص بود که یه جور دیگه ای شده بودم.منی که اون قدر بی حال و آروم توی دانشگاه راه میرم و نگاه میکنم انگار فرق کرده بودم.یه چند ساعتی یادم رفته بود اون جو مرده و ساکت رو.اون جوی که نمیشه توش بهاره ی خالص بود.آره شده بودم همون بهاره ای که توی مدرسه بودم .با همون شوخی ها با همون حرفها.اما میدونم که هممون توی چشمای همدیگه، توی سکوتی که بینمون حکم فرما میشد و نمیتونستیم بشکنیمش و درآخر توی اون لحظه های آخر سرود ملی" میخواند آواز" که من و آزاده زدیم زیر گریه و دیگه نمیشد جمعمون کرد همون غم گنده ای که ته دل هممون بود رو حس میکردیم.نیازی به گفتن نبود.هممون میدونستیم داریم چی میکشیم.آره من دور افتادم.من از اونا خیلی دور افتادم.آره به طور بدی تنهام توی این دانشگاه به اون گندگی که دیدین و دیدن ومیبینم هر روز.نمیخوام یاد تلخی هاش بیافتم.میخوام تک تک لحظه هاش رو ثبت کنم.از ناهار خوردنمون گرفته تا آپ کردن ننه نویده بعد از این همه وقت.چقدر این وبلاگ رو دوست دارم.چون همه چیزش سادست و خوبه و عالیه  وخودمونیم و خودمون. نمیدونم چی بگم که بگم چقدر ازبودنشون شاد بودم.از چشمک بازی کردن تو چمن های روبروی دانشکده گرفته تا سرودملی خوندن و داد زدن زیر بارونی که دیگه شک ندارم فقط به خاطر من اومد.یهو اومد یهو هم تموم شد.چقدر خندیدیم به اون برنامه های بامزه ای که ما نوشته بودیم و چقدر خندیدیم به نمره های ترممون و اینکه ترم اول چه نمره های باحالی گرفتیم ماها.چقدر متعجب بودن از خلوت بودن دانشگاه و چه مشتاق بود مینا برای دیدن برقی ها و من هرچی میگشتم کمترمیافتم تا بهش نشون بدم.و چقدر ثمین خوب و مهربونه که این همه نبودن من رو تحمل کرد و غر نزد.ثمین همین جا ازت به اندازه ی کلی تا ممنونم که درکم کردی که از دیدن دوستام ذوق مرگ شده بودم.چقدر دلم میخواست امروز تموم نمیشد و اونها همیشه بودن مثل دوران مدرسه.و خداحافظی بد و یه جوری ماها با همدیگه و اس ام اس من به آزاده و جوابش که واقعا دلم میخواد واقعی باشه وباشه برای همیشه چون اون همون چیزی بود که هفت سال تو گروه دوستیه ما همیشه به هم میگفتیم که :

"مهم با هم بودنه..."

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت۱٠:۳۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()