< میخواند آواز،در کنار من، انگار - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
میخواند آواز،در کنار من، انگار

مگه میشه بهمن بشه و من از کارگاه حرف نزنم.کارگاه.نمیدونم باید چی بگم اما انگار رفتم تو فازش. دارم دوباره میرم که گیر کنم تو عظمت و بزرگی و زیباییش.میدونم که الان کلی تا از آدمایی که میان اینجا رو میخونن نمیدونن کارگاه چیه و کیه و کجاست.نمیتونم هیچی نگم آخه.وای نمیخوام آه بکشم از اینکه دیگه فرزانگانی نیستم که هر روز توی بهمن زیر برف وبارون هایی که داره میاد و اونا هر روز سرود ملی رو زنگ های تفریح میزارن و میچرخن و فریاد میکشن که ما با هم میمانیم."جاری در لحظه های ناب بودن،جاری در این آواز تا ابد میمانیم".وای خدای من بهمنه و من توی فرزانگان نیستم. بهمنه و من بوی کارگاه رو هر روز صبح احساس نمیکنم.کارگاه نزدیکه اما من حتی ناظر دودر کردن کلاس های مدرسه هم نیستم. وای داره بارون میاد ولی من توی دانشگاهم و باید التماس کنم تا یکی باهام بیاد زیر برف یا بارون و تازه فقط راه بره یا چند دقیقه بعد به دلیل سرما برگرده توی دانشکده .چقدر دلم حلقه ی سرود ملی میخواد.میشه یکی درک کنه که من دلم میخواد دست آزاده و فاطمه و نیلوفر رو بگیرم و بچرخم.دانشگاه و مردمش و آدمایی که از ترس خیس شدن زیر بارون با خودشون چتر و کلاه میارن و از ترس سرما و برف کاپشن های کلفت میپوشن و شال گردن هاشون رو تا سر چشماشون بالا میکشن و دستکش میپوشن و خلاصه هر کاری میکنن تا طبیعت نتونه یه لحظه هم اونا رو مسخ خودش بکنه.و آدمایی که از صبح که میان دانشگاه تا لحظه ی آخر تمام تلاششون اینه که توی دانشکده و کنار شوفا‍ژ باشن و با اینکه میبینن که داره برف میاد قند تو دلشون آب نمیشه که برن بیرون.دانشگاهه و آدمایی که با سردی تمام  از کنارت رد میشن با اینکه هم تو اونا رو میشناسی و هم اونا تو رو.دانشگاهه و هزار درد بی درمون. و کارگاه و شعارهاش و با هم بودنهاش و قول هایی که ما تو سرود ملی ها به هم میدادیم.دست همدیگرو محکم فشار میدادیم وبالا میبردیم و میگفتیم "ما با هم میمانیم". و تمام اون شعارها و حرفهای قشنگ آرمانی که اونقدر تکرار میشدن که دیگه ملکه ی ذهنمون بودن و هستن و وقتی اومدیم به این مکان خزان زده یا زمستان زده ی بی روح که آدما فکر میکنن مهد علم و دانشه اما ازنظر من مکان تولید مدرکه و بس ،چنان سیلی زمانه محکم تو گوشمون خورد که با مخ خوردیم زمین.و چنان درد اون سیلی توی گوشت و پوست و استخوانمون رخنه کرد که دیگه داشت یادمون میرفت 4 سال چقدر ما سرود ملی میخوندیم که "باد و باران در راهش توفان ها/ماند آرام ناگه برجا.روشنای خورشید/تاریکی از آن گریزان"

کم کم داشت یادمون میرفت که "اما روزی،میخیزد فریاد از ما/میرسد آغازی ،نو روزی،نو شوقی بی پایان/شوق آغاز ،میروید در دل هامان /میسازد راهی تا بودن،پیمودن ها" نمیدونم واقعا نمیدونستم و نمیدونم با این همه آرمان و آرزو و هدف که آشنا بودم و تو جون و پوست و خون و روحم رخنه کرده وبا تمام وجود باورشون داشتم و شاید الان هم دارم چی کار باید بکنم.با این جو مرده.با ترس های درونی که شاید نمیدونم چجوری باید باهاشون کنار بیام، با اینکه واقعا راه آغاز کجاست.بله الان دوباره بهمنه و من به یاد و خاطره و نمیدونم خیلی بزرگ تر از خاطره و عمیق تر از اون کارگاه دارم دوباره حرفهای امیدوارانه میزنم نمیدونم دارم و میخوام یه کارای جدیدی  رو شروع کنم.شاید این باور به اینکه : "شتابان چون رود تا دشت سیراب میخروشیم /اینک چون آبشاری پر هیاهو ،فرو ریزیم بر آتش های هر سو/ جوشیم، خروشیم، سازیم ویرانی ها /میرویم تا دریای جاویدان"دوباره داره توی من زنده میشه.

چقدر دلم حلقه ی سرود ملی میخواد و دست های آزاده و فاطمه و نیلوفر.

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٥ساعت۱۱:۱٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()