< برگ بی درختم و در مسیر بادها - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
برگ بی درختم و در مسیر بادها

دلم خیلی گرفته.درست  از وقتی که ظهر اون آهنگ رو گوش دادم.دلم میخواست زار بزنم هونطوری که پارسال وقتی این آهنگ رو گوش میدادم گریه میکردم.نمیدونم چم شده.دیگه واقعا هیچی نیستم. وهیچ حرفی برای گفتن ندارم.بی حس و بی روح شدن نگاهم رو خودم هم توی آینه درک میکنم.چه میشه کرد. توی این یک هفته بارها اومدم که بنویسم اما نتونستم.دوتا جمله نوشتم و ساکت شدم.احساس میکنم هیچ درددلی دیگه توی دلم نیست.هیچی .کاملا شدم شبیه بقیه. با این تفاوت که  دیگران شادن و من نیستم.احمقانه است که بگم شاد نیستم.خنده های من توی این چند ماه شاید از تمام عمرم هم بیشتر بوده اما غم زده ام.دلم برای کسی تنگ نشده.هیچ کس.به نبودن آدم ها عادت کردم  همونطوری که عادت کردم صبح ها به جای مدرسه برم دانشگاه.همونطوری که عادت کردم برم توی لابی دانشگاه بشینم.عادت کردم با آدم های خاص در مورد موضوع های خاص حرف بزنم.عادت کردم با فاطمه و ثمین پیاده برم پارک وی.عادت کردم تو سلف دانشگاه ناهار بخورم.عادت کردم وقتم رو چجوری توی اتوبوس ها بگذرونم.عادت کردم روزهام رو به بطالت توی دانشگاه و شبهام رو پای کامپیوتر سر کنم.عادت کردم زیاد تلویزیون نگاه نکنم.عادت کردم هرچی آدم ها حرف بزنن هیچی نگم.عادت کردم دیگران رو تحمل کنم.عادت کردم عادی باشم.عادت کردم عادت کنم.هیچ چیزی نه اونقدر خوشحالم نمیکنه که بخوام به خاطرش شاد باشم و نه اونقدر ناراحت که بخوام به خاطرش گریه کنم.حس میکنم همه چیز احمقانه است.مثل همیشه بودن هم احمقانه است.کار جدیدی نمیکنم.دلم نمیخواد کار جدیدی بکنم.هیچ چیزی اهمیت خاصی برام نداره.دلم برای خدا میسوزه.میسوزه که یه چنین بنده ی به درد نخوری داره.خدا!نمیدونم چرا دیگه احساسش نمیکنم.دیگه نمی بینمش.بی لیاقتی شدم و حق داره از من ناامید بشه.حق داره بگه آخه این دیگه چی بود،عرضه ی هیچ کاری رو نداشت.حق داره دیگه صدام نکنه.حق داره باهام قهر کنه اما نمیکنه.هنوز هرچی ازش میخوام بهم میده.هنوز صبح ها که از خواب بلند میشم دنیا سرجاشه و من تمام نعمت هایی که دیشب داشتم رو دارم.آره خدا از من خیلی امیدوار تره.هر روز صبح بلند میشم و باز خدا هست و دنیا هست و آدم ها هستن و آسمون آبیه وماشین ها توی ترافیک میمونن و درخت ها برگ میکنن و باد میوزه و همه چیز هست.چه جوری با این همه افتضاحی که وجود داره بازخدا امیدواره.باز خدا امید داره که شاید یه روزی یه کسی یه گوشه ی دنیا اون رو به یاد بیاره.نمیدونم تازگی ها دین و ایمان به خدا وهمه ی چیزهای فوق العاده ای که خدا توشون نقش داره برام گنگ شدن.میترسم از ریا.انگار اون زمان نمیترسیدم چون ریایی نمیدیدم.اما الان نمیفهمم خیلی چیزها رو ،نمیفهمم.هیچ کس شبیه خودش نیست.من الان توی یه برزخی گیر کردم که حتی نمیتونم توصیفش کنم.هیچ حسی  هم نسبت به هیچی ندارم.همین.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٩ساعت٦:۱٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()