< داشتم میرفتم،تو صدایم کردی،برگشتم - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
داشتم میرفتم،تو صدایم کردی،برگشتم

وای الان به معنای کلمه دلم میخواد بنویسم.چه روزهایی میگذرن،چقدر به سرعت،و چقدر یه جوری.هر روز که شروع میشه و من با تمام وجود توی اون روز حس  شادی رو با خودم حمل میکنم و وقتی عصر میرسم خونه و توی اتاقم تنها میشینم حس افسردگی وجودم رو تسخیر میکنه.بیشتر اوقات دلیل افسردگیم هم معلوم نیست.و من هر روز بیشتر نیاز به یه غریبه رو در خودم احساس میکنم و در نبودن اون غریبه بیشتر داغون میشم. به طرز غریبی نیاز دارم به یه آدمی که از من هیچی ندونه و من شروع کنم به حرف زدن و گفتن و اونقدر بگم تا خالی بشم.و اون فقط گوش بده و گاهی هم بگه خوب.امانیست اون موجود غریبه،نیست.همه آشنان،همه از من یه جورایی پیش فرض ذهنی دارن حتی اگه چند بار بیشتر باهام حرف نزده باشن.تا شروع میکنم به گفتن،محکوم میشم به حرفهای تکراری زدن و احمق بودن و هزار جور چیزهایی که خودم میدونم.و یا اون آدما شروع میکنن به تحویل دادن راه حل های ایده آلیستی خودشون و یا اینکه ترجیح میدن من رو هم مثل در و دیوار خونشون نگاه کنن و دیگه حوصله ندارن.چرا هیچ کس نمیفهمه من اگه حرف نزنم میمیرم.انگار همه این دفعه با هم  دلشون میخواد اساسی خفم کنن.البته شدم.امروز داشتم نوشته ها و چیزهای راهنماییم رو نگاه میکردم،چقدر دورم از شادی اون دوران،از اون دغدغه ها ،ازاون کارها،از اون آرام ننشستن ها،باورم نمیشه که چنان تحلیل هایی میکردم،اونقدر راحت یکی رو به ناتورالیسم محکوم کرده بودم.حالا کجام؟ حالا حتی جرات ندارم اسم دیگران رو بدون پسوند جانم یا پیشوند جناب و سرکار صدا کنم.دچار بروکراسی فکر ی شدم.من به یه غریبه نیاز دارم.یه غریبه که بشنوه و حرف بی خود نزنه.نیاز ندارم کسی درکم کنه.از شناختن و شناخته شدم داره حالم به هم میخوره.آره،من تلاش کردم تا امید واهی رستگاری آدم ها رو در خودم بکشم.خفه اش کردم،زنده به گورش کردم.اما فریادهاش گوش هام رو داره کر میکنه.ازم برنمیاد نفهمی.میشه مرد اما نمیشه نفهمید.نه اصلا فکر نکن میفهمی من چی میگم.من از درونم میترسم،از افکارم،از حرفهام،از خودم.افکارم در گذشته است،جسمم در حال و روحم در آینده و یا شاید هم در قرن هایی بس طولانی از گذشته به اندازه ی عمر بشریت.من میترسم چشمهام رو باز کنم .چون میترسم توی چیزهای احمقانه ی این دنیای مضحک غرق بشم و هیچ کس نباشه که من رو بیرون بکشه.همونطوری که من ... نتونستم ساربانم رو بیرون بکشم و الان تبدیل شده به یه سنگ یا یه عروسک خیمه شب بازی که حتی وقتی بهش بدو بیراه میگی بهت لبخند تصنعی رو که با قلمو روی صورت چوبیش کشیدن تحویل میده.نمیدونم با دست و پا زدن توی باتلاق بودن چقدر دیگه  میتونم دوام بیارم اما سکون هم من رو ارضا نمیکنه و این چیزیه که آدم ها نمیفهمن. چرا که من هنوز معتقدم چرخ دنیا به دستای کوچیک من میچرخه و این امید واهی ممکنه من رو بکشه اما من توانایی نابودیش رو ندارم.من یه بزدل احمقم.من یه لاک پشت ترسو ام که تا میان بهش حمله کنن زود توی لاکش قایم میشه.من دارم با امید به حقیقت واقعیت رو انکار میکنم و این نهایت حماقته.من باید خودم روزیر چرخ های ماشین ها بندازم تا تبدیل به یه سرعت گیر شم تا اون بچه ی دبستانی بتونه از توی خیابون با امنیت رد بشه.اما من این رو نمیفهمم و هنوز انتظار دارم،درحالیکه هیچ وقت نباید انتظار داشت.

من بدترین موجود روی زمینم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٢٢ساعت٢:٠٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()