< کاغذهای خط خطی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
کاغذهای خط خطی

دوباره دلم  خواست حرف بزنم.نه در مورد همه ی آدم ها و نه در مورد آدم هایی که میان اینجا یا جاهای دیگه و حرفهای من رو میخونن.میخوام درباره ی نوشتن حرف بزنم.نمیدونم چند درصد از آدم ها مثل من به نوشتن عادت دارن.البته من اگه حرفهام رو ننویسم،داغون میشم و حس بی مصرفی بهم دست میده و دیگه کلا از دنیا ساقط میشم.من خیلی ساله که مینویسم شاید از همون وقتی که حتی نوشتن بلد نبودم و توی دفتر کوچولوم با خط اختراعیم داستان های بچگانه مینوشتم و نقاشی میکشیدم.تا چند سال پیش حس نمیکردم که وقتی این خودکار نحیف رو توی دستم میگیرم و مینوسیم دارم چه کار بزرگی میکنم،چقدر مسئولیت روی دوش خودم میگذارم.خیلی سخته،خیلی سخته که بخوای درست بنویسی،بخوای درست حرف بزنی و تمام عواقبش رو بپذیری.خیلی سخته که بفهمی وقتی خداوند بزرگترین اعجازش قرآنه و توی همون قرآن به قلم قسم میخوره یعنی چی و چرا.اونوقته که  دیگه وقتی خودکار رو توی دستت میگیری انگشتات میلرزه و دیگه هر چیزی رو نمیتونی بنویسی،نمیتونی چرت وپرت بگی،نمیتونی.همیشه حرفهایی که آدم ها از ته دلشون میزنن نشون دهنده ی حقیقته.واقعیت ها همیشه توی دنیای امروز با حقیقت فاصله دارن و میجنگند.اگر به نویسنده درباره ی واقعیت ها حرف بزنه همه تاییدش میکنن و از کنارش میگذرن اما وقتی جمله ای از حقیقت بگه آدم ها میان و سعی میکنن با هر ترفندی جمله اش رو پاک کنن اونم با shift+del  .مورد دوم هم خوبه و هم بد.خوبه برای اینکه نویسنده به هدفش رسیده و تونسته حرفش رو بزنه و هم مخاطب رو جلب کنه و درسته که مخاطب باهاش برخورد بدی داره و به ظاهر با حرفهاش مخالفه و بدش میاد اما خود درونیش میدونه که داره راست میگه.بده چون همه سعی میکنن نویسنده رو تحقیر کنن تا خودشون رو که در حقیقت پایین اند بالا ببرن.اینجاست که نویسنده انتخاب میکنه که باید چی باشه و چی بگه و چی براش اهمیت داشته باشه و چرا اصلا مینویسه درحالی که همه میان بهش تیکه میندازن که "تو اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی"یا مثلا حرف باد هواست و "به عمل کار برآید به سخن دانی نیست"اما این چیزها در صورتیه که تنها چیزیکه از بزرگان و علما و اولیا و حتی خدا برای ما به عنوان ودیعه باقی مونده یه سری نوشته و کتابه که بخونیم و ماها بهش عمل کنیم.نویسنده ها در این مواقع دوتا کار رو انجام میدن.یه سری به کل بی خیال میشن و چون براشون اهمیت داره که مخاطبشون چه چیزهایی رو میپسنده و صاحبان سرمایه تمایلشون به کدامین کوی و برزنه،دست از حقیقت میکشن و با تعریف واقعیات خودشون رو گول میزنن و محبوبیت جمع میکنن و جایزه میبرن و امضا میدن و همه رو راضی نگه میدارن.دسته ی دوم اونهایی هستن که اهمیت و الویت در نوشتن براشون حقیقته.درسته که خیلی ها باهاشون بد میشن و میخوان خرابشون کنن و تعدادشون کم هم نیست اما همیشه به وظیفشون و خونی که توی رگ های قلمشون جاریه  واونا دارن با نوشتن در واقع قلمشون رو شهید میکنن فکر میکنن و چون مسئولن ،چون ارزش توانایی نوشتن رو با بند بند انگشتاشون حس کردن ازکنار مخاطبها میگذرن و به سراغ حقیقت گمشده میرن.حقیقتی که هست و همه جا هست حتی توی نگاه یه گنجشک که بالای دیوار با ترس وایساده و تو تا پرده ی اتاقت رو تکون بدی فرار میکنه.اینجاست که مخاطب ها و صاحبان سرمایه و پول و ... ساکت نمیشینن و سعی میکنن به هر نحوی که شده حتی به قیمت کشتن طرف،نویسنده رو ساکت کنن که دیگه نباشه که از این حرفها بزنه.دقیقا همین جاست که معلوم میشه ارزش نوشتن و نویسندگی و حرفهایی که زده میشه چقدر بالاست که آدمها حاضرن دست به چه کارایی بزنن.همین سایت هایی که به خاطر نوشته هاشون فیلتر میشن یا اخبارهایی که سانسور میشن یا روزنامه هایی که بسته میشن همه و همه نشان دهنده ی اینه که نوشتن خیلی بیشتر از حتی خیلی از کارها می ارزه.این حرفهایی که میزنم 90% اش به من مربوط نیست،من نه واقع گرام که بخوام روتین بنویسم و نه اصلا نویسنده هستم که بخوام خودم رو توی هر کدوم از این دسته ها تقسیم بندی کنم.ولی همیشه گروه دوم رو تصدیق میکنم ،حتی اگه بهم توی حرفهاش بدوبیراه بگه  وشخصیت نداشتم رو زیر علامت سوال بزرگی مثل چرا ببره.ارزش این آدم برای من بیشتر از کسیه که بیاد و ازم با تمام خصوصیات و صفات احمقانه و به درد نخوری که میبینه تقدیرکنه یا حداقل من رو آدم حساب بیاره وبخواد به خاطر منافعش و یا اینکه ممکنه پس فردا به تایید من نیاز داشته باشه ازم خوبی بگه. اما مسئله ی دیگه ای هم هست و اون اینه که ازم انتقاد کنه و به جا انتقاد کنه ،ازکارهام با دلیل ایراد بگیره،نقطه ی ضعف کارهام روبگه ،نه اینکه بگه ازت حالم به هم میخوره چون بهاره ای.این همون چیزیه که توی نوشته های روزنامه ها ویا خیلی جاهای دیگه اتفاق میافته ،مسائل با هم قاطی میشن و هر کسی سعی میکنه بنابر سلیقه و نفع خودش از قضیه نتیجه بگیره.ازنظر من نویسنده نباید دچار افراط وتفریط بشه اما نه اینکه احساساتش رو توی جملاتش بیان نکنه،نه. این منظورم نیست،هنر نویسندگی به انتقال مطالب  به شیوه ایه که برای خواننده جذاب باشه واین میسر نیست مگر با تلفیق احساس با مطالب و تحریک روح جنبش در وجود خواننده. متاسفم که باید این حرف رو بزنم اما آدمهای دوران ما اونقدر سنگ شدن  واز آدم بودنشون جداشدن که تا بهشون بد وبیراه نگی و خود وجودیشون روزیر سوال نبری،نمیرن دنبالش بگردن و حتی به خودشون زحمت فکر کردن بدن.مسئله ی دیگه ای که توی نویسندگی وجود داره نوع انتخاب مخاطبه و این همون مسئله ایه که من همیشه باهاش مشکل داشتم.کسایی که فیلم برای قشر خاصی میسازن یا مطلب برای قشر خاصی مینویسن یا برای قشر خاصی حرف میزنن از نظر من کار خاصی انجام ندادن.فقط دور خودشون یه دژ ده کیلومتری ساختن ودرش هم نوشتن"ورود افراد متفرقه ممنوع".اما اون آدمهایی که سعی میکنن با همه ی مردم حرف بزنن همه اش دچار مشکل اند چون اکثر مردم دچار ک‍ژفهمی اند و این هم باعث برداشت بد و همان تعبیرات احمقانه و از روی جاهلیت و یا از روی نفع طلبی میشه که باعث میشه نویسنده یا از کار خودش پشیمون بشه یا بپذیره که باید تمام اون حرفها رو تحمل کنه یا تند تند پشت سرهم سعی کنه به آدم ها جواب بده و یا شاید هم ولشون کنه تا هرچه میخواهد دل تنگشان بگویند. حرف برای گفتن در این زمینه زیاد است اما...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱٦ساعت۸:۳۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()