< فاجعه ای به نام سکوت - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
فاجعه ای به نام سکوت

سلام.نمیدونم الان دقیقا چه باید گفت چون حرف زدن اصولا دردی رو که دوا نمیکنه هیچ، درد هم روی درد های آدم میزاره.این چند وقته کمتر به اخبار و یاکلا دور و اطرافم توجه دارم و تلوزیون نگاه میکنم یا روزنامه و سایت میخونم.همین دیشب بود که سر شام متوجه شدم که توی غزه چه اتفاقی افتاده. اولش به طرز مضحکی خندم گرفته بود ،نمیدونستم چی باید بگم یا اصلا چی کار باید بکنم.کلی تلاش کردم که دیگه بهش فکر نکنم و فقط حواسم به شام خوشمزه ای که مامانم درست کرده بود باشه.بعد از شام که مثل همیشه اومدم که پای کامپیوتر بشینم و کارام رو انجام بدم .نا خود آگاه ذهنم رفت سراغ همون موضوع همیشگی .چه قدر مسخره است که به ما ها میگن مسلمون اما اصلا حتی نمیدونیم مسلمون رو با چه سین ای مینویسن.از مسلمون بودن فقط احکام و اونم قسمت مستحبات رو بلدیم و تا یکی هم بهمون بگه تو دین داری؟ سرمون رو با افتخار میگیریم بالا که بله من مسلمانم و پیامبرم محمده و امامم علی و ... . به نظرم خیلی احمقانه است که یه سری آدم بی گناه و بچه و بزرگ و کوچیک  رو یه جایی کشتن بدون اینکه دلیلی حتی اندازه ی یه اپسیلون داشته باشن اونوقت ماها امروز سر کلاس اندیشه ی اسلامی سر اینکه اگه گناه بکنیم می برن اون دنیا جیزمون میکنن و یا اینکه تمام اعمال ما در آخرت نمود پیدا میکنه و اگه دروغ بگیم و ریا کنیم و مال مردم و یتیم بخوریم چه بلایی اون دنیا سرمون میارن بحث کنیم و حرف بزنیم و آخر ساعت هم با ناله و التماس از استاد بخوایم که کلاس هفته ی دیگه برگزار نشه و اونوقت منتظر باشیم تا استاد حذفیات کتاب رو بگه تا ما فقط یه سری حرف و کلمه رو به زور حفظ کنیم یا نکنیم و امتحان بدیم و نمره بگیریم و پاس کنیم و کلی خوشحال  باشیم که بله من معنا و نمود کامل یه مومن واقعی هستم که به تمام فرایض دینش به دقت عمل میکنه و هیچ مشغله ی ذهنی دیگه ای جز دو در کردن کلاس ها و گرفتن نمره و گرفتن فلان سی دی و برنامه و  بازی از فلانی و نحوه ی نصبش برروی کامپیوتر و قیمت لپ تاپ و مهمونی امشب و لباس و دستکش و کفش و کلاه و شال گردن و اتوبوس و تاکسی و آ‍‍ژانس نداره.نمیدونم واقعا میخوایم بریم اون دنیا جلوی خدا وایسیم بگیم ما توی این دنیا چه غلطی کردیم .میخوایم بگیم خدایا میدونم که یه جایی داشتن آدم ها رو بی گناه و به ناحق میکشتن اما من چون امتحان داشتم،چون اون شب باید میرفتم مهمونی،چون پروژه ی مبانیم رو باید تحویل میدادم حس کردم که به من مربوط نیست و به همین دلیل رفتم سراغ کامپیوترم و یاهو مسنجرم رو باز کردم و با دوستام چت کردم.البته خدایا نه اینکه فکر کنی برام اصلا مهم نبود ها،وسط چت با دوستام بهشون گفتم که خیلی از دیدن اون عکس ها وفیلم هایی که از این فاجعه گرفته شده ناراحت شدم و اونام تایید کردن.نمیدونم الان چی باید بگم که خالی بشم. واقعا برای هممون متاسفم. مخصوصا برای خودم که فقط بلدم حرف بزنم...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۸ساعت۸:٢٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()