< بند باز - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
بند باز

گاهی وقت ها دل آدم بد جوری برای نوشتن تنگ میشه،بدجوری دلت میخواد کلمه های رو پشت سر هم قطار کنی،حتی اگه جمله ی خاصی هم از آب در نیاد.گاهی وقت ها حس میکنم زندگیم شده فقط نگاه به پشت سر،انگار توی جاده ی زندگیم پشت یه وانت سوار شدم و فقط دارم به گذشتم نگاه میکنم.و گذشته هی از من دور میشه و من هی دلم براش بیشتر تنگ میشه و هی سعی میکنم فراموشش کنم  و هی نمیشه و هی بیشتر غصه میخورم و هی بیشتر این بغض های گنده  رو قورت میدم و هی بیشتر ناراحت میشم و هی بیشتر میرم  تو خودم و هی و هی و هی .یه زمانی کاملا میدونستم کجام و چی میخوام چی کاره هستم و چرا دارم یه سری کارها رو میکنم اما الان واقعا نمیدونم .نمیدونم چرا یه سری حرفها رو میزنم چرا یه سری کارها رو میکنم چرا میخندم چرا برام مهمه چرا دنبال بعضی کارها میرم.پارسال شده بودم شبیه یه بندبازی که داره وسط یه طناب نازک راه میره و نه راه پس داره و نه راه پیش.همه چیز براش مبهمه.الان شبیه همون بند بازم اما با این تفاوت که دیگه وسط راه نیستم.اینجا دیگه آخر خطه یه جورایی اونور طناب وایسادم و دارم به پایین پام نگاه میکنم.آدم هایی رو میبینم که با تعجب دارن نگام میکنن و رسما دارم بهم میفهمونن که روانیم با این کارام.یه سری آدم دیگه هم دارن کاراشون رو انجام میدن و چند نفر هم خوابشون برده از این نمایش مضحکی که من در آوردم. نمیدونم چرا دنیام این شکلی شده یا شایدم چرا دنیام رو این شکلی کردم. شاید دارم خیلی بیش از حد مته به خشخاش میزارم اما ... .یه ترم به همین زودی گذشت و فاصله ی من از یه بچه مدرسه ای به اندازه ی یه ترم شد.خیلی وقته از وضعیتی که دارم خسته شدم اما همیشه به این نتیجه میرسم که باید گذشتم  رو فراموش کنم و از صفر خودم دوباره بسازم اما نمیشه.نمیشه  روی این ویرونه کاخ ساخت.یه جورایی زیر آوار موندم.هنوز دارم نفس میکشم .صدای نفس کشیدن خودم رو میشنوم.گاهی وقت هام یه ناله ای میکنم و کمک میخوام.اما من مثل آدم هایی که از شدت حادثه بهتشون زده فقط کنار ویرانه نشستم و به یه نقطه خیره شدم.حتی نمیرم کمک بیارم.خنده داره که شاید من تنها آدمیم که هنوز باشرایط کنار نیومدم و با سیل هم جهت نشدم و دارم با دست و پا زدن توی این باتلاق خودم رو بیشتر توش فرو میبرم.الان که دارم باز از دست خودم غر میزنم میدونم که باز هم هیچ کاری نمیکنم. یکی بیاد من رو از زیر آوار بیرون بیاره.

من دیگه امیدی به خودم ندارم.

وای چه حرف بدی زدم.الان دلم گرفت.خدا داره نگام میکنه و من از آدما کمک میخوام .آدمایی که شاید دلشون بخواد بهم کمک کنن و از این حال بیرونم بیارن اما باز هم کلی تا ازم دورن.و خدایی که در این نزدیکی است.و دوباره هجوم حرفهای خدا که دیگه زبونم رو بند میاره و در جا خفم میکنه.

نحن اقرب الیه من حبل الورید

الیس الله به کاف عبده؟

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/٦ساعت٦:٢۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()