< جنبش دانشجویی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
جنبش دانشجویی

مثل همیشه شروع به ریتم گرفتن کرد،کم کم همه داشتند به کارهایش عادت میکردند.استاد بدون توجه به صدا درس را ادامه میداد.برگه ی تدریسش را نگاه میکرد و مینوشت.خود کارش را بی هدف روی کاغذ میکشید.بغل دستی اش با تعجب به جزوه ی او نگاه میکرد،ازش خواست که دیگر با پایش به زمین ضربه نزند.کلاس ساکت شد.او همچنان به خط خطی کردن برگه اش ادامه میداد.استاد گاهی بر میگشت و نگاه عاقل اندر سفیهی میکرد و باز ادامه میداد.کاغذش کم کم سیاه شده بود و پاهایش راروی هم انداخته بود و بی اراده تکان میداد.هر چند لحظه یک بار نگاهی از سر ناامیدی به ساعتش میکرد.انگار عقربه ها نیز با او به ستیز بر خاسته بودند.پچ پچ هایی از پشت سرش به گوش میرسید.خسته بود.بغل دستی اش دوباره به او تذکر داد که پایش را تکان ندهد.استاد بدون اعتنا به بچه ها ادامه میداد و حتی به صورت های پر از علامت سوال دانشجو ها توجه نداشت.آخر برگه ی تدریسش باید تمام میشد.باید تا آخر فصل را درس میداد ولو هیچ کس نفهمد حتی خودش.

به بچه ها نگاه میکرد.بعضی ها مینوشتند،بعضی آهنگ گوش میدادند،چند نفر بازی میکردند،آن یکی sms هایش را چک میکرد.عده ای نیز با نگاهی پر از تعجب فقط به تخته خیره شده بودند.بقیه هم حرف میزدند.آه سردی کشید.دیگر بغض نمیکرد،عادت کرده بود.فقط کاغذش بود و او، او بود و مداد نوکی کوچکی در دستانش.خط میکشید ،حتی نمیتوانست چیزی بنویسد.عادی شده بود.مثل همیشه بود،مثل همیشه،بود اما نبود... .نوک مدادش تمام شد.دیگر نمینوشت اما او هنوز به کشیدن خط ها ی بی هدف و بی معنی ادامه میداد.کاغذ کم کم داشت پاره میشد.بغل دستی با تعجب به رفتارش نگاه میکرد.چند باری به او طعنه زد.دیگر درحال خود نبود.برگه ی تدریس استاد تمام شد،برگشت و به کلاس نگاه کرد.همه ساکت شدند.استاد با حالت استیصال ساعتش را نگاه میکرد. هنوز 20 دقیقه مانده بود و او دیگر حرفی برای گفتن نداشت.بعضی هم چنان مینوشتند،با خودکارها و روان نویس های رنگی،قرمز و سبز و نارنجی.بقیه فقط به او خیره شده بودند.سکوت بود و صدای کشیده شدن بی هدف مداد بر روی کاغذ،خط خطی های خنده دار.یکی به استاد خسته نباشید گفت.انگار استاد منتظر همین جمله ی کوچک بود،گویی همین یک جمله از کلاس برایش کافی بود. کلاس را تمام کرد و با خداحافظی که هیچ کس نشنید زود تر از همه از کلاس خارج شد.بچه ها هم چون باز هایی که از قفس آزاد شده باشند وسایل خود را بی توجه برداشتند و از کلاس بیرون رفتند.

مثل همیشه شروع به ریتم گرفتن کرد،کم کم همه داشتند به کارهایش عادت میکردند. او تنها در کلاس نشسته بود و نوک مدادش را عوض میکرد...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٤ساعت۸:٤٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()