< قربانیان کاغذ - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
قربانیان کاغذ

قلم نیز شرم دارد از تقریر نامت که نگاه حریص چشم های خیره ام به دستان پینه بسته ی پر مهرت جز برای نیاز نیست.چه دارم جز کوله بار نداری تا در پیشگاهت عرضه کنم.حتی آنقدر توان ندارم که خویش را قربانی وجودت کنم.چه با سعادتند قربانیان راهت و چه آزادند اسیران عشقت.قربانیانی که خویش به قربانگاه میروند و نیشتر عشق بر گلوی خشکی زده ی جان بی تاب و پرالتهاب فرو میکنند و با اکسیر سرخ جاودانگی وضو میگیرند و بر عرصه ی بی کرانگی نگاه پر مهر پروردگار خویش نماز عبودیت به جای می آوردند.بنویس ،کلمات را یکی یکی رقم بزن،تو نیز خون پاکت را جاری ساز و مرا از اینی که هستم بیشتر شرمنده کن،تونیز فدای بودن من شو و مرا از این افکار بی فرجام نجات ده.

 آه که چه کوچکم در مقابل بودن و چه حقیرم در مقابل رفتن.چه سنگ دلم در مقابل قلمم و چه رنجورم در مقابل کویر درونم.

ای تنها ودیعه خدایگانم،ای تنها رفیق مانده برایم،ای یاد آور آرمانهایم،دستم را بگیر.این بار تو دست مرا بگیر و با خود ببر،ببر و مرا از این بهت نافرجام نجات بده.دیگر تاب سکوت سنگین نگاهت و لرزش ملتمسانه ات را ندارم.دستم را بگیر و مرا بلند کن.گویی جز تو دیگر کسی در این بیابان سراغی از من نخواهد گرفت.همه رفته اند.حتی ساربانم...

ای تپش های دل بی تاب من!

    ای سرود بی گناهی ها!

         ای تمناهای سرکش!

              ای غریو تشنگی ها!

                   در کجای این ملال آباد

                       من سرودم را کنم فریاد؟

فریدون مشیری

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٩ساعت۸:٠٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()