< شهر سنگستان - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
شهر سنگستان

ساکت بودن رو یاد گرفتم.سرم تو لاک خودم باشه و به آدم های اطرافم کاری نداشته باشم و برام مهم نباشه داره چه بلایی سرشون میاد یا اینکه در چه حد از بلاهت قرار دارن رو خوب دارم تمرین میکنم.نمیدونم چرا حوصله ی درس خوندن ندارم.حوصله ندارم کتاب بگیرم دستم و بخونم.به طرز خنده داری زدم بر طبل بی عاری.چشمام رو بستم رو همه چی.دارم سعی میکنم یادم بره.سعی میکنم فراموش کنم،یه آلزایمر دل به خواهی.سرم رو با کارایی که نمیدونم آخرش میخواد به کجا برسه گرم کردم. اونقدر گرم کردم که نمی رسم حتی جلوی آینه وایسم و به خودم خیره شم و از خودم خجالت بکشم.یک هفته است که لای هیچ کتاب درست و حسابی رو باز نکردم.همش پای کامپیوترم. دانشگاه همچنان محل خنده است.خندیدن برای فرار کردن.حتی شده خندیدن به ترک دیوار یا خوردن یه آدم به طرز ناگهانی توی دیوار.شدم نهایت روز مرگی .شدم نهایت خود کشی در کشاکش دقایق. حتی بارارن نیز خاک آدمیت را گل نمیسازد.دلم اندازه ی ابرهای آسمون که بی هیچ ترسی میبارن گرفته.دلم میخواد یا نباشم یا نباشم.خوراکم شده شعر های اخوان ثالث.تضاد شخصیتیم اونقدر زیاد شده که خودمم دیگه خودم رو نمیشناسم. تو دانشگاه یه جوریم، تو خونه یه جور دیگه، توی مدرسه خودم، جلوی دوست جونم یه شبه از خودم.دیگه هیچ حساسیتی برای شناختن آدم های اطرافم ندارم.انگار واقعا فهمیدم که کلا زندگی آدما و تفکراتشون به من هیچ ربطی نداره.دوست جونم کلی بهم غر میزنه که درس نمیخونی و فقط داری یه کاری میکنی که نبینی که نفهمی که فرار کنی از واقعیت تلخ زندگیت که شده کابوس شب و روزت و هنوز باهاش کنار نیومدی فقط مثل یه بچه ی مریض که مامانش بهش دارو میده چشات رو بستی و قورتش دادی.تو خونه من رو شبیه یه روبات یا یه آدم آبی به قول خودشون میبینن که نه حرف میزنه نه میخنده نه راه میره نه هیچی،فقط هست. و کلا هم بود و نبودش فرقی نمیکنه چون هیچ روزی خونه نیست حتی جمعه.توی مدرسه یه آدم آرومه به اصطلاح کوله بار تجربه از قدیم ندیمام که خودشم نمیدونه وقتی بیکاره باید کجای مدرسه اتراق کنه.به عشق همون چند تا اولی که کلی تا شبیه گروه چهار نفری مونن  میرم مدرسه،به عشق حرفهای بامزشون و آرمان هاشون و اینکه چقدر یکیشون شبیه منه.به عشق دیدن آقای سلیمانی و الهامی وسط پله ها میرم که تا میبیننم کلی تا گرم باهام سلام و احوال پرسی میکنن.به عشق دیدن کار کردن عمله های مدرسه که همچنان هستن و دیگه جزوی از مدرسن میرم.به عشق دیدن زهرا و گرفتن چشمام از پشت سر توسط اون میرم. به عشق اون دومیه باحال که چقدر مشکلاتش شبیه مشکلات اون زمانای منه. و در آخر به خاطر دیدن دوست جونم میرم.حتی اگه یه کلمه هم نگم و فقط خودم رو به بیراهه بزنم و خودش رو به بیراهه بزنه و اس ام اسام رو جواب نده و... . توی دانشگاه نمیدونم چه شکلیم ،گاهی وقتا اونقدر خندونم که همه خندشون میگیره از کارام و گاهی اوقات دلم میخواد داد بزنم و چون نمیشه حرفهام و صدام رو قورت میدم و نابود میشم و کل انر‍ژیم گرفته میشه و میمیرم در حالی که هنوز هستم.چرا دانشگاه نمیتونه دوست داشتنی باشه و فقط آدما بهش عادت میکنن.فقط عادت کردم که ببینم آدما رو و بهشون سلام کنم .فقط عادت کردم بشینم سرجام و یا گاهی حرف بزنم وبگم و بخندم.بزار از واقعیت ها دور باشم.دلم میخواد چشمام همین طوری بسته بمونه.میخوام با آرزوی حقیقت زندگی کنم...

«غم دل با تو گویم، غار!

بگو آیا مرا دیگر امید رستگاری نیست؟»

صدا نالنده پاسخ داد:

«...اری نیست؟»

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱٥ساعت٩:۱٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()