< شب تا سحر من بودم و لالای باران... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
شب تا سحر من بودم و لالای باران...

سلام.الان شبه،مثل همه ی شبهای دیگه،مثل همه ی شبهای دیگه سیاه،مثل همه ی شبهای دیگه ساکت و مثل همه ی شبهای دیگه تاریک.الان شبه و همه خوابن ،الان شبه وتنها صدایی که میاد صدای  اسفناک تیک تیک ساعت دیواری اتاقه که گذشتن لحظه های عمر شب رو نشون میده و بی امان پتک محکم زمان رو رو سر لحظه ها میکوبه.الان شبه و من توی اتاقم روبروی کامپیوتر م نشستم و دفترم رو باز کردم و دارم توش مینویسم که الان شبه.نمیدونم باید چی بگم یا از کجا بگم یا اینکه اصلا باید بگم؟ تکرار لحظه ها و صحنه ها و رفت و آمد ها و دیدارها و حرف ها آزارم میده.اما من دیگه اون بهاره نیستم.یه چیز بزرگ رو توی زندگیم ندارم.گمش کردم.نه مثل این بچه های کوچولویی که اسباب بازیشون رو گم میکنن،نه مثل اون آدم بزرگایی که کلید خونشون رو یه جایی جا میزارن،مثل یه بچه که وسط خیابون دست مامانش رو ول کرده وگم شده،مثل یه قطره که توی یه برکه گیر کرده و داره یادش میره راه دریا کدوم طرفیه،مثل یه بچه لاک پشت تازه از تخم بیرون اومده که حیرون مونده و نمیدونه باید کدوم طرفی بره،مثل جوجه اردک زشت.من خدام رو گم کردم.همون خدایی که در این نزدیکیست،لای آن شب بوها ،پای آن کاج بلند.همون خدایی که الان کنارم نشسته و داره به بچگیم لبخند میزنه.همون خدایی که هنوزم که هنوزه حواسش بهم هست.همون خدایی که بعضی وقت ها قبلنا دلم براش کباب میشد از دست خودم.من مامانم روبد جایی گم کردم.دلم براش تنگ شده.سرم شلوغ شده.مامانم رو بین اسباب بازیام گم کردم.آره من به همین پستیم. کی فکر میکرد بهاره... اومدم بپرم از روی جوب پام لیز خورد با مخ رفتم تهش.الان اصلا نمیدونم چی هستم.هرچی هستم آدم نیستم.دلم برای اون دورانم تنگ شده.حرفهام دیگه بوی آدمیزادی نمیده.همش ناشی از نبودن یه سری آدم که خوب نیستن چون نیستن و من هم هستم چون باید باشم.الان شک ندارم که دوباره رفتم توی همون خلاء فکری،همون جایی که نمیشه توش فکر کرد،به هیچی.اصلا کلا فکر تو سر آدم بند نمیشه.محو شدم،مات شدم.خسته شدم،کلافم.خنده ها و لبخند ها و حرفهای بی مورد وبی دلیل،الکی خوشی احمقانه.این همون بهاره ایه که یه زمانی به دوست جونش میگفت خوش به حال آدمها که نمیدونن و چه راحت میخندن.شدم یه دست انداز وسط یه اتوبان پر رفت و آمد،همه میان و باسرعت بالا از روم رد میشن.اصلا نمیدونم چرا این قدر آدم ها برام مهم شدن.من میخوام یه مدت سکوت کنم.نه اینکه اینجا ننویسم ها نه.(مگه میتونم؟!!!)میخوام حرف نزنم.خفه شم.چرت و پرت هم نگم.دلم میخواد خودم باشم.حتی اگه خودمه شبیه زهر مار باشه.همش در حال بدو بدوی بی نتیجه ،آخرشم هیچی نبودم ونیستم و نخواهم شد.کاش میتونستم اندازه یه قطره بارون ،بارون باشم.خسته شدم از نبودن و نشدن و نخوندن و ننوشتن و ... . آدما وقتی میمیرن عزیز میشن.خوش به حال آدمی که در راه هدفش میمیره.چقدر خوشبخته اون آدم و چه مفید و چه زیبا!و حسودیم شد به اون آدمایی که حتی اسمشونم توی هیچ کتاب تاریخ و ثبت احوالی نیست اما برای هدفشون مردن و لا اقل با مرگشون خودشون شدن و پیدا شدن.خدایا میدونم کر شدم و دیگه صدات رو نمیشنوم،میدونم کورم و نمیبینمت اما تو دستام رو ول نکن.بدم اما تو خدای منی اگه نباشی برم سراغ کی و خودم رو براش لوس کنم؟کی رو جز تو دارم که بتونم دوستش داشته باشم و نگران دوستیم نباشم .کی رو دارم که از دوست داشتنش مطمئن باشم و به دیگران فخر بفروشم که نگاه کنید من خدا دارم. همین که خیال کنم پشت سرم وایسادی برام کافیه. چقدر به دست های گرم و مهربونی مثل دست های تو محتاجم.چقدر آدم ها نمی دونن که شبها خدا مهربون تره...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٦ساعت۱٠:٠٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()