< بهار پاییزی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
بهار پاییزی

سلام.پس از مدت های طولانی دوباره اومدم که بدون اینکه قبلا روی کاغذ نوشته باشم  مستقیم پای کامپیوتر بنویسم.خیلی دلم گرفته و حتی دلیلش رو هم نمی دونم. تو عمرم این همه احساس پوچی نکرده بودم.نمیدونم چرا.تا تونستم خودم رو با هر چی کار که موجود بوده سر گرم کردم.هر کاری.مدرسه،دانشگاه ،خونه،کتاب ،نوشته اما انگار هیچ کدوم دیگه ارضام نمیکنه.دلم میخواد یه سه چهار روز کامل تو خونه توی اتاقم تنها بشینم و به در و دیوارای اتاقم خیره شم.گوشیم رو خاموش کنم، مدرسه و دانشگاه نرم، با کسی حرف نزنم،کسی به اسم صدام نکنه، و اصلا به عبارتی نباشم. میخوام تنها باشم.تنهای تنها.دلم میخواد کنج اتاقم تو تاریکی کز کنم و به دیوار سفید روبروم خیره شم. از خودم فرسنگ ها دور شدم. من اینی که الان هستم نیستم و این رو چرا هیچ کس نمیفهمه. چرا هیچ کس درک نمیکنه که بهاره  حق داره نباشه،حق داره کم بیاره،حق داره برای خودش حقی قائل نباشه.بهاره خستست از همه و همه چیز و همه کس و حتی خودش. بهاره ترجیح میده تنها باشه تا واقع گرا شه، بهاره ترجیح میده بمیره تا اینکه بی امید باشه.بهاره ترجیح میده سکوت کنه تا اینکه سعی کنه مسائل بزرگ رو به آدما کوچولو کوچولو بفهمونه. انقدر پیاده رفتم که دیگه پاهام دنبالم نمیان.انقدر تنها حرف زدم که صدام دیگه در نمیاد. بهاره فکر نمیکرد این شه. بهاره نمیخواد 5شنبه بره پارک بانوان چون حوصله ی آدما رو نداره.ولی میره چون دلش برای آدما تنگ شده. بهاره اونقدر که همه بهش گفتن باش  دیگه داره دیوانه میشه. بهاره نمیدونه کجای زندگیش باید خودش باشه.بهاره خودش رو گم کرده. بهاره ساربانش رو گم کرده. ساربانش نیست و بهاره تو کویر سرگردونه. به جای ساربانش که دیگه نیست.دیگه تو بیابون نیست. دیگه بهاره شبا نمینویسه. دیگه کتاب مورد علاقش رو با عشق نمیخونه. دیگه بهاره حرفی نداره. بهاره داره به مسائل بچگانه فکر میکنه. بهاره اومده تو دنیایی که بهش مربوط نیست. بهاره مال این دنیا نیست و لی توی این دنیاست. بهاره خیلی خستست. خیلی

ای یادگار روزهای بیکسی

 و ای تنهای غریب مانده در این شوره زار

       گام های سیاهت را کمی آهسته تر بردار

                 من،از نبودنت میهراسم.

در التهاب قدم های خونبارت

             جز انعکاسی از آتش درونت

                                                         نمیبینم،

صدای فریادهای نا امیدانه ام را بشنو

من ،در نبودنت

                   نیستم...

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢۸ساعت۸:٤۸ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()