< BRT زندگی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
BRT زندگی

خیلی روزها شده بود که تنهایی از مدرسه تا انقلاب رو پیاده میرفتم و تو خیلی از این روزهام بارون می اومد.اما این دفعه برای اولین بار تنها راه دانشگاه تا سرچمران رو پیاده رفتم،زیر بارون.حس جالبی بود.آدم ها در حال فرار از خیس شدن و زیر بارون بودن و من غرق در افکارم نرم نرمک قدم میزدم و دونه های بارون هر چند لحظه یه بار روی شیشه ی عینکم می افتادن و من نمیدیدمشون.به خودم که اومدم سر چمران بودم و اتوبوس اومده بود.سوار شدم.در کمال ناباوری خلوت بود و تونستم روی یه صندلی بشینم.یه نگاهی به بیرون انداختم.قطره های کوچولویی که همه جا رو تحت پوشش خودشون قرار میدادن و من توی یه اتوبوس نشستم و نظاره گر قربانی شدنشونم. یهو با خودم فکر کردم چقدر زندگی به همین سوار اتوبوس شدنها و رفتن ها و پیاده شدن ها و بلیت خریدن ها وبه زور 125 تومن جور کردن ها و فشرده شدن ها و وایسادن توی صف ها شبیه.انگار هر چند وقت یه بار از یه اتوبوس مثل یه شخصیت،یه مرحله،یه دنیا پیاده میشی واونقدر توی ایستگاه میمونی تا اتوبوس بعدی بیاد وتورو با خودش ببره.توی اتوبوس اگه خیلی زرنگ باشی میشینی و اگرم بی خیال ،وایسادی.البته  بعضی وقتام جات رو میدی تا یکی دیگه بشینه،یکی دیگه خستگی در کنه،یکی دیگه لذت از پشت پنجره بارون رو نگاه کردن رو ببره.بعضی اتوبوس ها شلوغن و بعضی ها خلوت،گاهی اونقدر اتوبوس زندگیت خلوته که تا نگاه کنی میبینی فقط خودت توش نشستی ،تنهای تنها،بدون هیچ مسافر دیگه ای که با نگاه ماتش تو چشمات خیره بشه ولحظه هات رو پر کنه.گاهی وقتام این اتوبوس اونقدر پره که توش له میشی،جای نفس کشیدن هم نداری ،انگار آدمها اومدن که خفت کنن، یه بلایی سرت بیارن که زودتر از اتوبوس پیاده شی،ولو شده از پنجره. اگه زیادی بلیت هات توی جیبت بمونن و استفاده نشن دیگه به درد نمیخورن،تاریخ مصرفشون میگدره،دیگه اتوبوس ها سوارت نمیکنن و تو یا سرجات میمونی ودر جا میزنی یا دوباره باید دنبال یه باجه بلیت فروشی بگردی ،شایدم بتونی یه آدمی رو پیدا کنی که بهت بلیت بده و تو هی سعی میکنی بهش 25 تومنی بدی و اون قبول نمیکنه. وقتی اتوبوس سوار میشی آدمهای متفاوتی رو میبینی،پیر ،جوون،بچه،خوشگل ،زشت.اما در واقع درباره ی هیچکدومشون هیچی نمیدونی،نمیدونی چی کارن،چه جوری زندگی میکنن،به چی فکر میکنن... .توی اتوبوس ممکنه باهاشون آشنا شی،اگه آدمه مهربونی بینشون باشه کیفت رو برات نگه میداره،اگه خوش برخورد باشه باهات حرف میزنه،اگه دزد باشه کیف پولت رو میزنه،اگه غم و غصه داشته باشه بهت تنه میزنه،اگه عصبانی باشه همش زیر لب به زمین و زمان فحش میده، اگرم مثل تو توی افکارش غرق باشه اصلا نمیبینتت.همیشه مسیرت رو خودت انتخاب میکنی،خودت انتخاب میکنی با اتوبوس بلیتی بری یا ریالی،خودت انتخاب میکنی کدوم ایستگاه پیاده شی،خودت انتخاب میکنی تو اتوبوس پر سوار شی یا خالی یا خیلی چیزای دیگه.گاهی وقتام اونقدر خسته ای که تو اتوبوس خوابت میبره و دیگه نمیفهمی داری کجا میری تا اینکه وقتی به ته خط رسیدی یکی بیاد بیدارت کنه که آهای پاشو اینجا دیگه آخر خطه.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٢٢ساعت۱٢:٤٩ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()