< مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم...

آری،صدایم میزنی ،هر لحظه و هر ساعت،در نوسان بی امان عرابه های زمان و در نگاه خیره ی خورشید بر قامت وجودم.آری،چشمانت را از من برنمیداری،پاسبانی ام میکنی و در گذار ثانیه ها و دقیقه هالب های خشکی زده ات را میگشایی  و مرا صدا میزنی.هم چون مادری مهربان دستان کودک نابینای خویش را میگیری ومی بریش. باخود می برییش اما کودک هیچ نمیفهمد، نمیداند که مادر چه ها میکند،او را از کدامین دره ها میرهاند ،و به دور از چشم حریصان و گرگان و درندگان چگونه به بالای قله می رساند.کودک تنها گرمای دستی را در دستانش و شمیم  نفس های روح بخشی را برگونه های سردش حس میکند.چقدر مشتاق دیدن برق نگاهش هستی وچقدر با محبت او را نوازش میکنی و آنگاه که به بالای قله ی هزاران داستان و افسانه رسیدی با دست های پینه بسته ات کاسه ای میسازی و آن را از آب حیات و اکسیر شفا بخش پر میکنی و در دهان کودک میریزی.کودک با اشتیاق آن را مینوشد و سر مست میشود از جرعه های عشق تو.نفس هایت به شماره می افتد، اشتیاق تمام بند بند وجود بی نهایتت را در بر میگیرد،خیره به کودک مینگری، میخواهی گشایش دریچه های امید درونت را خوب تماشا کنی.هراسان میشوی.از هیجان بر میخیزی، به زیر پایت مینگری،این جا قله ی کوه است،نکند کودکت پایش بلغزد و فرو افتد.بی درنگ پشت کودک می ایستی وجای پاهایش را محکم میسازی،نگهش میداری،لحظه ی موعود فرا میرسد.کودک کوچک بی توانت با ترس پلک های رو ی هم  افتاده اش را میگشاید.از هیجان به خود میپیچی،اشک در چشمانت حلقه میزند،زبانت بند می آید، او را محکم به خود می فشاری.کودک نگاه متعجبی به آسمان میکند،دست هایش را بی هدف به هر سو تکان میدهد.به خود مینگرد،لبخند میزند و تو از طراوت لبخندش به خود می بالی،لبریز میشوی از وجود و فراموش میکنی صدای مرگبار عدم را.ناگهان پروانه ای کوچک به صحنه ی بی کرانه ی آسمان قدم میگذارد.چشمان کودک از کنجکاوی برق میزند،دست های ظریفش را به سمت پروانه دراز میکند،پایش از روی سنگ ها میلغزد،تو می هراسی،او را نگه میداری،به نادانیش میخندی،قند در دلت آب میشود،پروانه به سمت جاده ای که از آن بالا آمده اید پرواز میکند.کودک بی محابا به سمت پروانه میدود وتو را رها میکند.دلت لحظه ای میگیرد،اما نمیتوانی از دست مخلوق کوچک بودنت ناراحت شوی، به دنبالش میروی.کودک به سان آهویی وحشی جست و خیز میکند و محو تماشا و جمال پروانه می شود،میخواهد او را بگیرد. به دنبالش میدود،تو به کوه فکر میکنی،به گردنه ها،به گرگ ها،به دره ها ونگران میشوی برای مخلوق شیرین و کوچکت،کودک نادان گستاخت، میخواهی صدایش کنی،فریاد میزنی:آدمک کوچک من بازگرد،آنچه تو به دنبالش این چنین بی تابی حتی به اندازه ی ذره ای از وجود من نیست،ملعبه ی کودکی را رها کن و به خانه بازگرد. اما کودک بازیگوش و سر به هوا آنچنان مست بازی با پروانه گشته که صدایت را نمیشنود و راه جاده ی بی انتهای دره ها را پیش میگیرد.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱٢ساعت۱٠:٠٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()