< عینک خیس - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
عینک خیس

دیگه نمیخوام دپرس باشم شاید چون با این حالم ،حال همرو از جمله خودم به هم زدم.دیگه نمیخوام ناامید باشم.نمیدونم باید چه جوری بود.خوب شرایط جدید و آدم های جدید اونم بعد از 7 سال سخته.سخته وقتی میبینی میان ماه تو و ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است.چیزی که برام مسلم شده اینه که نه با نهی شرایط و نه با ندیدنش نمیشه راهی از پیش برد.پس یا باید سوخت و ساخت یا باید سعی کرد ،شناخت و دوباره ساخت. نمیخوام شعار بدم،نمیخوام هم بگم من میتونم کاری بکنم و اصلا من خدای تحولم و من فلان و خدای ناکرده من از بقیه بهترم(ببین به چه روزگاری افتادم هر دقیقه باید این جمله کذایی رو تکرار کنم)من میخوام بگم میشه تلاش کرد.میشه اون برگ از درخت افتاده ای بود که روی زمین کنار درخت ایستاده و بامرگش میخواد باعث بارورشدن درخت بشه. میشه مثل جلبک روی سنگهای دریا در هر شرایطی سبز بود.میشه مثل بارون پرسخاوت بود.میشه بارون شد و افتاد روی زمینی که حتی به ساکناش هم رحم نمیکنه.میشه غرق شد توی دریای تعلق. آره اینا همش شعاره.اما برای منی که ماه هاست دارم احساس خفگی میکنم اینا شعار نیست،اینها بهانه ای برای نفس کشیدنه.میدونم حرفهام 180 درجه با دفعه قبل فرق داره اما خوبه که فرق داره.چون ازنظرهاتون ترسیدم.از گرفتار شدن به اون غروری که میگفتین ونداشتم.از اینکه نکنه من دارم به یه زبون دیگه ای حرف میزنم که کسی نمی فهمه .نمیخوام دور بشم از آدمها. نمیخوام بشم یه روشنفکر احمق که خودش رو ته اتاقش زندانی میکنه.نمیخوام بشم یه سالک که روزه ی سکوت میگیره و عوام رو از خواص جدا میکنه وفقط برای خواص کار میکنه وکاری با عوام نداره. نمیخوام هم یه دختر عادی دانشجو باشم که جز واحد پاس کردن و درس خوندن و با دوستاش گفت و خند کردن کار دیگه ای بلد نیست.نه اینها زندگی من نیست.پارسال کلی حرف داشتم برای زدن که کنکور شده بود قفل سکوتم.و امسال قفل نیست اما سکوت حاکم شده روی وجودم.الان با این حرفها خیالم راحته که کسی نمیگه چرت میگم و کسی دل خور نمیشه.کسی نمیگه مغرورم.دست خودم نیست.حساسم. یعنی حساس بار اومدم.عادتمه وقتی زیر بارون وایمیستم خیره به قطره های بارون با حسرت نگاه کنم.عادتمه تک تک کلمه های حرفهای آدم هارو ترجمه کنم و به خودم نهیب بزنم که خاک بر سرت کنن بهاره تو چی کار کردی که طرف یه چنین حرفی بهت زده.اما خیلی دلخور شدم.از دست خیلی ها.یه آن به خودم گفتم یعنی من حق ندارم تو وبلاگ و با دوست قدیمی خودم درد دل کنم.پس چرا در قفس هیچ کس کرکس نیست؟ گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد؟.همیشه باید خوبیه همرو گفت.نه این رو قبول ندارم.خوبه آخر حرفهام به خودم هم تمام اون صفت های بد رو نسبت میدم.بیاین ناسیونالیسممون رو جاهای بهتری خرج کنیم.آره ملت ایران ملت بزرگیه اما نواقصش فعلا بیشتر از خوبیاشه.دوست کسیه که حتی شده با یه سیلی روی صورت آدم ،آدم رو به خودش بیاره، یه لحظه فکر کنی از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود  به کجا میروم آخر ننمایی وطنم

زیاد حرف زدم.همین.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/٥ساعت۱٠:٥٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()