< مشغولیات یک جوجه دانشجو - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
مشغولیات یک جوجه دانشجو

خیلی وقت بود توی اتاقم،پشت میزم ننشسته بودم که بخوام چیزی بخونم یا چیزی بنویسم.فکر کنم آخرین دفعه ای که اینجا نشستم و نوشتم قبل از کنکور آزاد بود.یه جورایی توی این مدت از این میز وصندلی بدم می اومد.نمیدونم چرا اما الانم زیاد حس خوبی ندارم.تمام سعیم رو کردم که وسایل مربوط به سال پیش بود رو از اتاق جمع کنم اما هنوز چند تا کیسه کتاب درسی و جزوه زیر میزم هست و اون نوشته هایی که قبل از کنکور مینوشتم و میچسبوندم بالای میزم.این هفته اولین هفته ای بود که زیاد توی دانشگاه احساس غریبی نکردم.تو مدرسه که بودیم اینقدر زود و راحت بچه ها همه باهم دوست نمیشدیم و گرم نمیگرفتیم و جایی نمیرفتیم اما اینجا فرق میکنه.همه با هم میریم،همه با هم میایم.هیچ چیز خاص دیگه ای آدم ها رو توی دانشگاه به هم مربوط نمیکنه جز اینکه درچه رشته ای و چه گرایشی درس میخونن.حتی بعضی وقت ها و بعضی جاها اینکه ترم چندم هم باشی مهم نیست.فکر میکردم اگه رشته ی مورد علاقم رو بخونم دیگه اون درس هایی که دوست ندارم یا هیچ احساسی نسبت بهشون ندارم رو نخواهم خوند اما گویا بااینکه ما مثلا کامپیوتریم باید کارگاهی رو بگذرونیم که با بچه های برق یکیه و بیشتر به اونا مربوطه تا ما.الان تازه میفهمم حرف اون آدمی رو که میگفت مهندسی ها زیاد با هم فرق ندارن.جالبه صبح ها که از خونه میرم دانشگاه کلا عوض میشم و وقتی دوباره برمیگردم خونه میشم همون بهاره که بودم. این از اون چیزهاییه که اصلا دوستش ندارم.به طرز دهشتناکی دانشگاهمون به فرزانگان شبیه و من دم به دقیقه یاد اونجا می افتم.مثلا اینکه از در دانشگاه که وارد میشی فقط عمله وبنا میبینی که یا دارن خراب میکنن یا یه جایی رو درست میکنن.بیشتر ساختمون ها کلی قدیمیه و تو گاهی به ابعاد کلاس واینکه چجوری یه چنین نقشه ای رو ریختن و از توش کلاس در آوردن غبطه میخوری وتازه آجراش هم کلی قرمزه. هر چند دقیقه یک بار هم یکی از فارغ التحصیل های سالهای پیش رو میبینی وخیره بهش نگاه میکنی و اسمش یادت نمیاد و از جلوش رد میشی و خجالت میکشی که چقدر بی شعور بازی در آوردی که سلام نکردی.دیگه شاید سعی میکنی برات مهم نباشه و سعی میکنی بخندی هرچند از ته دل نیست و سعی میکنی حرف بزنی هرچند اراجیف میگی و سعی میکنی سکوت کنی هرچند حرفات رو قورت بدی و سعی میکنی لبخند بزنی هر چند جلو ی اشکات رو گرفته باشی و سعی میکنی باشی هر چند انگیزه ای براش نداری و سعی میکنی ادامه بدی هر چند کلا بهانه ای نداری و سعی میکنی با همه دوست باشی هر چند نقطه ی اشتراکی نداشته باشی یا اگه داشته باشی هم یه هم سویی فکر یا عقیده یا احساس نسبت به مدرسه یا کلاس یا رنگ مانتو یا اندازه ی قد یا تنهایی و غریبی و ناشناسی و احساس جدا افتادگی و احساس نداشتن و احساس نبودن و صرفا علاقه به داشتن اشتراک با طرف مقابل باشه. دیگه انکار نمیکنم که عوض شدم.آره عوض شدم و یا شایدم عوضی شدم و فقط چشمام رو بستم که نترسم...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/۱٦ساعت۱٠:٠٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()