< زیر پوست شب - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
زیر پوست شب

مثل همیشه دلت گرفته،مثل همیشه دو دلی،سر گردانی،آواره ای ،نمی دانی این افکار ویران گرت را در کدامین پستوی این خرابه محقر پنهان کنی تا دیگران آنها را نبینند و صدایشان را نشنوند.بارها سعی میکنی بگویی،بنویسی،نشان دهی،فریاد کنی،اما نمیشود،زبانت میگیرد،دستانت بی حرکت میماند،صدایت در گلو خفه میشود.زجر میکشی و دیگران مهربانی که می آیند تا تورا باتمام بی مهری هایت،با تمام بدی هایت،با تمام تناقضات و تفکرات احقانه ات دریابند می رنجانی.صدایشان میکنی، به سراغشان میروی،علافشان میکن،منتظرشان میگذاری، جان به لبشان میکنی،اما نمیتوانی.با کمال شرمندگی سکوت میکنی،حتی شرم داری نگاهشان کنی و باز به درون خودت پناه میبری، آنجا که دیگر کسی نمیپرسد، نمیجوید،نگاهت نمیکند و با خیال آسوده سرت را روی زانوانت میگذاری و گریه میکنی. به اطرافیانت خیره میشوی،سریال های درپیت تلوزیون را یکی پس از دیگری تماشا میکنی،تمام دنیاشان و دینشان و مسئله شان و شرعیاتشان و دغدغه شان و زندگی شان و وجودشان و عمرشان پول است و پول است و پول است وپول است وپول.... .دلت میگیرد،دلت از قبل بیشتر میگیرد، ازصبح که آن گدایی با وقار برای بچه ی به اصطلاح بیمارش از تو پول میخواست بیشتر میگیرد.خیلی فکر میکنی، شاید اگر تو هم یک خانواده ی فقیر داشتی پول برایت خیلی مهم تر بود.شاید اگر چنین پدر و مادر در خدمت و تاکسی سرویس و خوب ومهربان و صبور و جان فدایی نداشتی این همه آنها را احمق نمیدانستی.یاد حرف یه آدم می افتی که میگفت ایده آلیسم غرب ناشی از یه سری آدم مرفه بیدرده که دیگه از مال دنیا و چیزهای اون غنی شدن و از تنفر از رآلیسم به یه سری خیال های بلند پروازانه روی آوردن و در واقع زاده ی شکم سیریه.یهو یاد پیامبر می افتی که روزهاش رو چه جوری شب میکرده و چی میخورده و روی چی میخوابیده وسنگ داغ به شکم میبسته که گرسنگی رو تحمل کنه.غرق میشی تو دنیایی که نمیدونی کجاش وایسادی.از پول میگذری و میری سراغ چیزهای دیگه ،به فلسطین و اسرائیل.به اینکه یه زمانی چقدر مبارزه برای آزادی فلسطین و برگزاری این راهپیمایی ها و خیلی کارها ارزش واهمیت داشته و آدمها چقدر این مسئله رو مهم میدونستن و براش جون دادن و مسلمان بودن رو در این میدونستن که اگریه جای دنیا داره به یه سری آدم ظلم میشه شب خوابت نبره و خودت رو مسئول بدونی و به فکر باشی و فقط خودت رو با مسائل خمس و زکات و نماز وروزه و فطره و گریه ی شب قدر سرگرم نکنی.اما الان اونقدر زیاد در بارش حرف زدن و حکم کردن و یه مقدار افراط به خرج دادن که شاید آدمها تلوزیون رو به خاطر نشون دادن این چیزها خاموش میکنن و نمیخوان حتی بدونن اصلا قضیه چی هست.تلوزیون کانال 1 برنامه ی این شب ها دارن درباره ی تناسخ حرف میزنن و من دارم شاخ در میارم.این که این موجوداتی که به حرف این فرقه ها گوش میدن و این کارها رو میکنن واقعا انسانن؟ اصلا شاید اشتباه شده باشه،شاید باید خری ،سگی،بزغاله ای چیز دیگه ای میشدن و انسان شدن البته میدونم که الان به جامعه خر ها و سگ ها و بزغاله ها و کلا حیوانات توهین کردم ولی ببخشید چیز دیگه ای به یادم نرسید.

خدایا چجوری این قدر صبر میکنی ؟ چه جوری مارو تحمل میکنی؟....

من واقعا شرمندم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٧/٥ساعت۱:٢٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()