< گر تو گویی راست؟ گویم راست،میتوانست او اگر میخواست... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
گر تو گویی راست؟ گویم راست،میتوانست او اگر میخواست...

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت           کانکه شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد

و ماه از داغ علی فرق خویش در رخ پیامبر شکافت که او دیده بود علی را در دل سیاه شهر که بر شراب جوشیده از اشک پناه می آورد و عرق شرم را بر پیشانی شب می نشاند.

بی تو گویی ماه نیز در التهاب مهتاب نیست.

چاه،در جوشش و قلیان اشک نیست.

شب مرحم نادانی و جهل نیست.

کودک در انتظار غریبه ی شهر نیست.

محراب چشم انتظار دیدن عرش نیست...

التماس دعا

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٩ساعت٩:۱٩ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()