< جاده های خیس - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
جاده های خیس

دلم میخواست قطره ای بودم که بر کف دستان مشتاق تشنه ای فرود می آمدم.

دلم میخواست نسیمی میشدم که صورت خواب آلود کودکی را نوازش میکردم.

دلم میخواست شعشه ی نوری میشدم که شب تاریک رهگذری نا امید را روشنی میبخشیدم.

دلم میخواست شراره ی آتشی بودم که دستان سرد دخترک کبریت فروش را گرم میساختم.

دلم میخواست برگ زرد خزانی می بودم که خود را قربانی بازی کودکان درگذر بر قلب زردم میکردم.

دلم میخواست درختچه ای خشک میبودم که در کویری سراسر نگاه خیره ی خورشید سر افراز و بی محابا قد برافراشته و تن به سایه ها نمیدهد.

دلم میخواست قاصدکی میشدم که عمری بر فراز آسمان به دنبال الاهه ی خویش سرگردان از این سو بدان سو می رفت و درآخر در نگاه ستیغ آفتاب گم میشد.

دلم میخواست دانه ای میشدم که راز نهفته در دل خویش را با خود به زیر خاک میبرد.

دلم میخواست شبنم تب دار گونه هایی میشدم که از حلاوت احساس وتنگنای وجود از آسمان چشمان سوخته ای بی زبان باریده است.

دلم میخواست قلمی می بودم که از مرثیه ی خداوندگار خویش به خروش آمده و رقصی خونبار را بر صحنه ی یکتایی خویش آغاز کرده است.

دلم میخواست شاخه ی خشکیده ی درختی میشدم که بر آتشم می افکندند تا با شراره های درونم اجاق گرمشان را شعله ور تر سازم.

دلم میخواست صدای جیر جیرکی می بودم که شبانگاه  با نوای کوتاه و ممتدش خواب ابدی و همیشگی انسانیان را بر هم میزد.

دلم میخواست نبودم.

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢۸ساعت۱۱:٤٢ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()