< ناله های تنهایی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
ناله های تنهایی

دریچه های شب زده ی چشمانمرا که تیغ های بی امان آفتاب به ستوه آمده  میگشایم.باز هم همان کارهای همیشگی،همان دنیای همیشگی ،صدای یکنواخت عبور ماشین ها از خیابان و عبور بی امان لحظات در پی یکدیگر از ترس شلاق های بی رحمانه ی زمان.بغضی به وسعت قرن ها هبوط و سکوت گلویم را میفشارد.اندیشه های هولناک روزگار آرام و قرار از ذهنم ربوده و بی امان می سازد و مینگارد وافکار سوزناک درونش را بر صفحه ی سفید ومظلوم کاغذ نقش میکند.چه آزرده ام از این دوران و از انسانیان و گاه می اندیشم که ما را چه میشود که این چنین به خون خواری می افتیم و دیگر هیچ نمیبینیم جز قامت بلند آرزوهای پست دست نیافتنی امان را.چه میشودکه شکوه خورشید که می بایست جلوه گاه طنازی های آفرینش بر صحنه ی بی کران عدم باشد ،شروع پست و دردناکی میشود برای کار گورکنانی که هر کدام قسمتی از این ودیعه ی خلقت را تبدیل به مردارگاهی عفن میکنند که نه تنها خود،بلکه عابران غریبه را نیز به دام می اندازند و در خود فرو میبرند.

چه میشود که دین و آیین که میبایست گواهی باشند برای خروج از این خاک بی مقدار و سندی برا پایان تبعید و تنبیه، بهانه ای میشوند برای توجیه افعال و سکوت افراد و سکون آدمیان.چه میشود که انسان  به جای اینکه بنده ای باشد در جستجوی معبود خویش و مخلوقی باشد در خروش و جنبش خلایق عاشقی باشد در تمنای محبوب و عابری باشد در عبور از گردنه ی سخت روزگار با کوله باری از ودیعه ای گرانبها برپشت و چشمانی سرشار از امید به جلو و لبانی گویای فریادهای وجود،طفیلی میشود زاده ی قابیل که توان دیدن برادر خویش را نیز ندارد و دست در دست شیاطین و الاهگان زمینی خنجر کینه ی خویش بر قلب وارث آدم فرو میکند و آغاز دفتر تاریخ را با ننگ برادر کشی می آراید.با چنین پیشینه ای هیچ جای تعجب و تاسف نیست که هر روز نظاره گر به قربانگاه رفتن آدمیان و به فراموشی سپردن خدایگان باشیم...

چه کنم که رو سیاهند کلمات از سپیدی بی آلایش کاغذ در بیان واقعیات...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٢ساعت٩:٠٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()