< خیابان کودکی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
خیابان کودکی

خورشید آخرین شعاع های تابشش را نثار صورت گل انداخته ی دخترک میکند.دخترک درکنار خیابان بدون هیچ آلایشی قدم میزند.صدای تلق تلق بطری های آب و نوشابه ی درون جوی کنار پیاده رو تنها چیزی است که دخترک را در این راه نامعلوم همراهی میکند.چشم های دخترک هیچ نشانی را دنبال نمیکند.گویی در این دنیا و در آن شهر و یا حتی در آن خیابان نیز به هیچ مقصدی رهسپار نیست.هر چند دقیقه یک بار نفسی عمیق میکشد و لحظات را از پس یکدیگر بدرود میگوید.عابرانی که گاه از کنارش میگذرند یا با ناراحتی و تعجب از نوع رفتنش از او سبقت میگیرند یا با نگاهشان او را ورانداز میکنند وچون او را در این عوالم نمیبینندبا تکان دادن سری به راه خود ادامه میدهند.صدای خرت خرت کفش هایش که با بی میلی تمام روی آسفالت کشیده میشوند هم چون عرابه های سنگی گذشت زمان را به او یاد آور میشونند. ناگهان دخترک نگاه پرشوری به جوی می اندازد،به کنارش میرود.گویی میخواهد پایش را درون آن فرو کند.اطرافش را کنجکاوانه جستجو میکند.کودکی با دوچرخه اش از آن سوی خیابان عبور میکند.منصرف میشود.چشم هایش قرمز میشود.گریه اش میگیرد. به پیاده رو باز میگردد.چند نفس عمیق میکشد.هرچه تلاش میکند انگار نمیتواند جلوی یورش اشک ها را بگیرد گویی از زندان گریخته اند و دیگر تاب تحمل درون ملتهب او را ندارند.در کیفش را هراسان میگشاید و به دنبال دستمال میگردد.سر انجام از میان کاغذهای مچاله شده دستمال کوچکی را پیدا میکند و توطئه ی باران وجودش را خنثی میکند.چقدر دلش میخواست زیر باران گریه کند.آن طور دیگر کوبش نگاه های دیگران وتفکراتشان نمیتوانست آزارش دهد.آن گاه دیگر باران خود دوای سوزش قلبش بود. و آنگاه باران مادر مهربانی برای پذیرش جویبار درونش میشد.هراس و اضطراب از آینده چون کوله باری از سنگ شانه های کوچکش را متزلزل کرده است.اما چاره ای جز ادامه خط بی پایان لحظات و بندبازی در نمایش ناگریز دقایق نداشت.ایستاد. برگشت.به پشت سرش خیره شد.پیاده رویی خلوت با درختانی سر به فلک کشیده و سبز که روزگار از طراوت تابستان برایشان لباسی سبز دوخته بود.تار وپودی منظم و متوازن.آسفالتی قدیمی و پر از چاله ودیوار خانه هایی که هم چون حصاری خیابان را محصور  کرده بودند.سالها بود که از آن خیابان و از آن پیاده رو میگذشت.آشنایانی قدیمی که شاید او را از هر کسی بهتر میشناختند.آرزوی دیرینه ی راه رفتن در آن جوی همواره با او بود. اما… .چشم ها آزارش میدادند، محدودش میکردند.بمباران و خنجرهای کلمات همیشه میان او و آرزوهایش بودند. آرزوهایی به ظاهر احمقانه و ابلهانه.باردیگر نفسی عمیق کشیدو به راهش ادامه داد.خیابان رو به پایان بود. میدانست که دیگر به این جا قدم نخواهد گذاشت.هم دم لحظات سخت و آسان، شیرین وغمناک،کوتاه و بلند،زشت وزیبا،آفتابی و ابری، برفی وخاکی اش رو به تمام شدن بود و او باید ادامه میداد.در حالیکه خودش،احساساتش ،آرزوهایش و کودکی اش آنجا بودند.او باید میگذشت در حالیکه اولین نغمه ها و اولین بازیها را درهمان خیابان آموخته بود.او باید میگذشت در حالیکه لانه های کوچک دست سازش  هنوز بر شاخه های درختان بودند. او باید میگذشت در حالیکه جوی هنوز او را به یک آبتنی کوتاه دعوت میکرد.کم کم ستارگان سرود شب را زمزمه میکردند و خورشید را به بهانه ی صبح به خدایگانش میسپردند.آه که زمان هیچ گاه مجال زندگی نمیدهد. چشم هایش را بست و با سرعت شروع به دویدن کرد...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱٦ساعت۳:۳٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()