< حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
 

گاهی وقت ها هیچ چیز نمیتونه آرومت کنه.نه برای اینکه تمام دنیا رو سرت خراب شده و دوباره مشکل تازه ای برات پیش اومده،برای اینکه در مقابل یک سوال قرار داری که نمیتونی جوابش روبدی،برای اینکه دو سال تو وبلاگت حرفهایی رو زدی که الان ارزش یه کلمش رو هم حتی نداری. نه برای اینکه وظیفت رو خوب انجام ندادی ،نه.برای اینکه یه جورایی جا زدی،دیگه خودت نیستی و دیگه هم سعی نمیکنی خودت باشی چون تو یه آدم آرامش طلبی. همون آرامش خری که دیشب وقتی از عروسی داشتی برمیگشتی توی ماشین بابات سرت رو به پنجره تکیه داده بودی و جریان باد ملایم داشت صورتت رو نوازش میداد و ردشدن از کنار چراغ های خیابون رقص نور زیبایی رو روی لباست تداعی میکرد،همونجایی که دوست داشتی هیچ وقت ماشین به خونه نرسه.تو میخواستی زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی تو باشه اما توشدی عروسک خیمه شب بازی تئاتر دوران. تو قول داده بودی دوستت رو تنها نذاری اما رفتی و پیدات نشد بدون اینکه فکر کنی دوستت چقدر بهت نیاز داره.تو به جای اینکه آرزوهایی که بهشون نرسیدی رو از ذهنت پاک کنی خودت و شخصیتت رو پاک کردی،شدی یه بره خاموش سفید کوچولو. خودت رو تنها کردی که کسی نباشه بهت بگه خودت باش.خودت رو خفه کردی و ازش گذشتی.حسرت لحظه ها شده بلای جونت ولی فقط خودت رو میزنی به اون راه.به هیچ کس قول هیچی نمیدی.با هیچ کس حرف نمیزنی.دیگه حتی از خودت هم انتقاد نمیکنی.هر روز داره آرزوی آدم شدن و بودن و کردن برات دست نیافتنی تر میشه و با تمام تلاشی که برای محو و پاک کردنش میکنی باز هم نمیتونی. فقط سر خودت رو شلوغ کردی که نباشی ،که نفهمی ،خودت رو زدی به نفهمی مطلق. تو که میدونی آدم بودن یعنی چی، تو که میتونی بفهمی داره چی میشه یا داری چی میشی چرا؟مگه قرار نبود کنکور یه پل باشه که از روش رد بشی تا راهت رو ادامه بدی،چرا داری خودت رو از بالای همون پل پرت میکنی تو دره؟ تو که با دیدن چشماش دلت میخواد بزنی زیر گریه،تو که تمام فکر و ذکرت اینه که کی بری ببینیش چرا... ؟ امروز یه دوست بهم گفت زندگی اونقدرا که شماها فکر میکنین سخت نیست،نمیدونم چی باید بهش میگفتم اما از نظر من همه ی قشنگی زندگی به سختیشه اگه بفهمی،به گریه هاشه اگه از ته دل باشه،به آتیش گرفتنشه اگه پخته شی،به آه کشیدنشه اگه سوزناک باشه،به انتظارشه اگه طالب واقعی باشی، به عشقشه اگه واقعی باشه،به خواستن و نگرفتن از خداست اگه دوستش داشته باشی و باور داشته باشی که اون بیشتر دوستت داره،اگه بفهمی وقتی حافظ میگه:

سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد     ما به او محتاج بودیم او به مامشتاق بود

یعنی چی و واقعا بفهمی یعنی چی.

به اینه که کرگدن نباشی!

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۱ساعت٦:۳٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()