< دعوتت میکنم امشب به نبودنم به یادم... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
دعوتت میکنم امشب به نبودنم به یادم...

سلام. اونقدر سریع دیروز تموم شد که من نفهمیدم کی فارغ التحصیل شدم.

این چند روزی که در هفته میرفتم مدرسه و سعی میکردم حداقل یه کمک کوچیک به بچه ها بکنم برام واقعا فوق العاده بود.شدیدا یاد کارگاه و روزهای قبلش افتاده بودم.

وقتی معلم عربی اول راهنماییت رو میبینی که با شور و شوق اومده و توی سالن نشسته،وقتی معلم شیمی سوم دبیرستانت رو میبینی که فقط کلا شاید ١٠ جلسه سر کلاس اومده بود اما برای جشن فارغ التحصیلی وقت گذاشته و اومده،وقتی مامان و خواهر و بچه های خواهرت رو میبینی که اومدن تا باشن و تورو شاد کنن و دلت رو نشکونن، وقتی برای دومین بار میری توی سالن بالایی آمفی تئاتر که به شدت تنگه میشینی تا برنامرو ببنینی،وقتی دوباره روی سن میری تا سرود ملی رو در حالی که داری اشک میریزی فریاد بزنی،وقتی پرنیا رو میبینی که بعد از تموم شدن مراسم هنوز هم داره در زمینه ی یادنامه کار میکنه،وقتی دست در دست بچه ها تو حیاط میچرخین و میدونی که شاید دیگه پیش نیاد،به بودنت افتخار میکنی.

شاید من خیلی خیلی دیگه فرزانگانی بودن رو یه چیز فوق العاده و بزرگ میبینم ولی فکر نمیکنم دیگه بتونم جایی قدم بزارم که بچه هاش این طوری باشن.از صبح بیان هر کاری در هر شرایطی با هر توانایی انجام بدن و هیچ وقت فکر نکنن که چرا اون یکی بیکار اون ور حیاط نشسته و داره با دوستاش حال میکنه و من این جا دارم در سیل کارای روی سرم خفه میشم. هیچ جایی تو زندگیم اندازه ی دیروز احساس مفید بودن نکرده بودم.

هیچ وقت هم نمیخوام از بچه ها و فرزانگان خداحافظی کنم چون نمیتونم بدونش زندگی کنم.حتی شده ماهی یه بار برم یا فصلی یه بار میرم چون دوستش دارم با تمام خرابی هاش با حیاط کوچیکش با درختای نداشتش با دیوارهای خط خطیش با کولر های خرابش با آمفی تئاتر وحشتناک گرمش. واقعا کدوم مدرسه ای از درش که وارد شی دربونش مثل آقای کاظمی اونقدر صمیمی باهات سلام و احوال پرسی میکنه؟ کجای دنیا بابا رجبی داره که هر وقت ببینتت کلی برات دعا کنه ؟ کدوم مدرسه ای درش همیشه به روی آدم بازه؟

دیگه چیزی نمیتونم بگم...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۸ساعت۳:۳۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()