< بداهه - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
بداهه

دلم میخواست حرف بزنم اما خوب نه موضوع خاصی برای نوشتن داشتم نه حال و حوصلش رو. شدیدا بی حوصله ام در حدی که حتی کتاب وحشتناک مورد علاقم رو نمیخونم.فقط کارم شده نگاه کردن در دیوار های خونه و گاه رفتن به کلاس و یا شاید هم مدرسه.نمیدونم شاید دیگه اون روش نوشتن رو ترک کنم برای یک مدت.چون اون زمان نوشتن برای من وسیله ای بود برای حرف زدن اما الان نوشتن برام تبدیل شده به خفه کردن خودم در کلمات و ندانستن اینکه آخرش که چی.الان کاملا هدف خاصی از نوشته هام ندارم.یه جورایی دچار خلصه ی فکری شدم.نه میتونم فکر کنم نه بفهمم نه ببینم.شدیدا خودخواه شدم. درهمه ی موارد،چه اون مورد به یه نفر دیگه هم ربط داشته باشه چه ربط نداشته باشه. نمیدونم این ٢،٣ ماه چه بلایی سرم اومد اما اصلا دیگه هیچی نیستم.تبدیل شدم به یه آدم بداخلاق بی حوصله ی غیر قابل تحمل که جز خودش و مشکلات خودش چیز دیگه ای رو نه میبینه نه میشنوه.

حالم ازخودم در حد خودکشی به هم میخوره اما متاسفانه جرات خودکشی رو ندارم. دلم میخواد یه چند وقتی همین طوری بنویسم و برام مهم نیست که آدما درباره ی این که نوشته هام چقدر به درد نخور شده یا شایدم چقدر بی محتوا ست یا اینکه من بی هدفم و خط مشی خاصی ندارم چه خواهند گفت.

همین طوری که از اسم وبلاگم پیداست اینجا حرفهای جامونده ی منه .

این هم یه نوع خود خواه شدن من رو نشون میده. یه جورایی اونقدر در چند وقت اخیر آدما بهم گفتن و یا زور کردن که چیکار کن دلم نمیخواد دیگه به حرف هیچ کس گوش بدم و یا حتی برای کسی کاری انجام بدم. از آدما به وسعت اسم آدمیت متنفرم.

به دلیل اینکه یه مدت بود از تنهاییم فرار کرده بودم و خودم رو با یه سری آدمای دوست سرگرم کرده بودم و خوب هم وقت اون آدما رو گرفتم هم خودم به یه موجود وابسته ی بد بخت به درد نخور نا توان تبدیل شده بودم الان در تلاشم یه جورایی خودم رو تنها کنم(مازوخیسم).

مامانم شدیدا ازم بدش میاد چون با هرگونه ورورد افراد متفرقه به خونه مخالفت میکنم و یه جورایی تحمل بیش از ٣ نفر تو خونرو ندارم.

منی که از بازی کامپیوتری زیاد خوشم نمی اومد کارم شده بازی کردن یه بازی درحد کودکان ۵ تا۶ ساله.

واقعا از بودن و خودم و زندگیم خجالت میکشم.

همین

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/٢۱ساعت۸:۱٤ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()