< به همین سادگی - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
به همین سادگی

دانه که روزگاری ثمره ی عمر زودگذر درختی با صلابت و پر غرور بود اکنون در زیر پای آدمیان از این سو به آن سو میرود و دیگر چیزی برای داشتن و یا خواستن ندارد.ابری نیست،بادی نیست و حتی خاکی هم دیگر نیست.او تنها در میان هزاران هزار برگ بر روی سنگ های گداخته شده که معلوم است گذشت زمان حتی آنها را هم تغییر داده در زیر پای رهگذران در انتظار  هیچ دوست و حتی نسیمی  که او را به یاد روزگاران بلند پروازیش بیاندازد نیست.نوای غم انگیز پاییز اورا در خود فرو میبرد.تنها خاطراتش اند که او را زنده نگاه میدارند.آن روزها که با نوای نسیم از خواب برمیخاست و عشق بازی برگ ها را با یکدیگر نظاره میکرد.آن روزها که آسمان و آسمانیان آنقدر به او نزدیک بودند که چون بدان خیره میشد فرشتگانی را میدید که برایش دست تکان میدهند .منزلگاهش ماوای ابدی عاشقان بود،عاشقانی که بدون توجه به جفای روزگار و غرش ابرها و شورش بادها،لانه های کوچک پوشالی خویش را با آوازهای مستانه گرم می کردندو با محبت خویش محکم میساختند.آن روزها که درخت او را چون شاهزاده ی قصر کبریایی در بستر گل ها میپروراند و عصاره ی وجودی خویش را به او پیش کش مینمود. آن روزها که سخاوت درخت کودکان آدمیان را به وجد میآورد و هیچ یک از داشته هایش را از آنان دریغ نمیساخت. اما این آدمیان بی احساس تر و سنگ دل تر از آن اند که توجه و سپاس درخت را پاسخ گویند.آنان حتی برگردن هم نوعان خویش نیز تبر میزنند چه رسد به موجودی دیگر.این رسم آنان است که محبت را با جفا و سخاوت را با تبر پاسخ دهند.غریبه و آشنا و خدا و بنده هم نمیشناسد. آه و ناله های درخت و ریزش برگهای عاسق و درآخر به خاک افتادن ثمره ی عمر درخت شاید آخرین خاطرات دانه بود.کودکی درهمان حوالی به دنبال توپش با شادی میدوید.دیدن آن کودک در آن لحظات شاید تنها امید دانه بود.توپ کودک به سمت دانه میآید.کودک شتابان خود را به توپ میرساند و در آخر موفق میشود توپ را بگیرد.توپ رابلند میکند.تکه های خرد شده ی دانه در زیر توپ حتی کنجکاوی کودک را نیز بر نمی انگیزد...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٧ساعت٦:۱٦ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()