< نقطه سر خط - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
نقطه سر خط

در میان سایش لحظات درگذر امواج دقایق و در سکوت بی امان سایه ها خودم را میبینم،خودم را میبینم که به گوشه ای خزیده و در تاریکی حتی ناله ای هم نمیکند.گاه چقدر دلم برای خودم تنگ میشود،احساس بی ریای بودن در وجودم ریشه میدواند  و ندای پاک وصادقانه اش را میشنوم که مرا میخواند.گاه چقدر اسیر میشوم.اسیر دقایق،اسیر همین انسانیان،همین دنیا،همین خاک.چقدر فراموش میکنم  و چه زود فراموش میشوم.کسی مرا فراموش نمیکند این خود هستم که خویشتنم را مسخ لحظات کرده ام و با نفس هایم خنجری زهر آگین را بر تن بی دفاعم فرو میکنم.چه بی رحمم، و چه نادانم. میگریم ،اما نه برای راه رفتن مورچه ای ضعیف بر دیواری به پهنای آسمان،نه برای خنده ی گل در نگاه مشتاق صبح،نه برای بوسه ی موج بر تن عریان سنگ،نه برای شراره های افسونگر مهتاب و نه برای صداقت باران،من برای نگاه انسانیان به دخترکی ضعیف میگریم، برای حرفهای پوچ آنان،برای روزهایی که رفتند و روزهایی که میآیند و من را افسون خود کرده اند.من دامن خدایگانم را میگیرم،زاری و التماس میکنم، اما نه دیگر برای دل دردمند اندک آدمیان،نه برای له شدن خاطرات عشق بازی خداوند در گذار روزگاران،نه برای آدمیت،من برای آرامشی خری در این دنیای پست و گلی میگریم وزاری میکنم.دلم میخواهد صدای خودم را بار دیگر در طنین کوه های سر به فلک کشیده ی زندگی بشنوم.دلم میخواهد دست تنها وسرد خودم را بگیرم و از آن نیستی همراه با بودن بیرون بکشم.من آن کسی نبودم که صدای زهر خنده های آتشین انسانیان کاخ آرزوهایم را خراب کند.من ایده آل هایم را پوشالی نساخته بودم که طوفان سهمگین حوادث در لمحه ای مرا به تماشای برباد رفتنشان ببرد.من نجات یافته ای در جزیره ای کوچک نیستم که برای رهایی نیازی به دلسوزی دیگران داشته باشم.من شب را به امید روز باور نکرده ام.من شب را لمس کرده ام و دوستش دارم و زندگی کردن را از آن آموخته ام.من هستم چون بودنم مرا فریاد میزند.من دیگر تاب تحمل قلب سرد خویش را ندارم.آری امروز روز ویرانی من است اما ویرانی را اگر به دستان مهربان خدایگانم باشد دوست میدارم و ترجیح میدهم. خدایگان دوست داشتنی که همیشه صدایم را در پس قلبم میشنود و اشک های کوچک و حقیرم را با دستمال محبتش پاک میکند.نگاهم را همیشه پاسخ گوست و دستهایم را رها نمیکند. میخواهم خودم باشم و برایم مهم نیست دیگران مرا چگونه ببینند. همین

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱٤ساعت۱:۳٧ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()