< سه نقطه... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
سه نقطه...

نفس عمیقی به وسعت تمام وجودم کشیدم و از در خارج شدم.دری که روز ها و ماه ها و سال ها با امید و شوق وشور و اشتیاق از آن وارد دنیایی زیباتر از دنیای بیرون میشدم. گام هایم را با ناامیدی و بی حوصلگی تمام بر میداشتم.بغض گلویم را میفشرد.از ترس این که در خیابان به گریه بیافتم بلند بلند نفس میکشیدم و با نگاه هایم به طرف چنگ میانداختم تا مگر راه نجاتی بیابم.به ایستگاه رسیدم،کسی آنجا نبود. به خیابان نگاهی انداختم،پر از ماشین های رنگ و وارنگ و خالی از اتوبوس.آرام و قرار نداشتم. میترسیدم در جایی بمانم مبادا اشک هایم سرازیر شوند. باتفکراتم همراه شدم و به راه افتادم. بار دوم بود که این مسیر را پیاده طی میکردم.دفعه ی اول مدام به ساعتم نگاه میکردم و نگران بودم که دیر برسم،همه اش بر میگشتم تا اتوبوسی،وسیله ای بیابم و با آن بروم.اما بار دوم... .دلم میخواست فقط بروم.گویی ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه ها رنگ باخته بودند و روزگار دستشان را رو کرده بود.چقدر ناراحت بودم.غم دنیا نه تنها بر قلبم بلکه بر بند بند وجودم سنگینی میکرد.از ته قلبم آرزو میکردم کسی باشدکه صدایم را بشنود،که فقط گلویم را از این سوزش نجات دهد. بی محابا خیابان ها را طی میکردم و حتی توجهی به چراغ قرمز ها و راننده های عصبانی نداشتم. دلم میخواست فقط به خودم فکر کنم.به کوچکیم،به اینکه جای من کجاست؟ درحالی که سعی داشتم به sms‌ زدن به دوست تنهایی هایم کمی خودم را سبک کنم ‌آدم های اطرافم را نگاه میکردم که چه ساده و آرام از کنارم میگذرند.چه دنیای غریبی است و من چه غریبم یا شاید هم غریبه ام. احساس غربت و تنهایی سینه ام را فشار میداد،احساس از دست دادن و بدست آوردن ،از این دست دادن و از آن یکی گرفتن،رفتن و باز نگشتن،طی کردن و گذشتن ،شنیدن و حرف نزدن،ماندن و زنده بودن،دانستن و دانستن و دانستن و دانستن و....یکی از دوستانم بهم گفت:سعی کن وقتی حالت بده خودت رو جای دیگران بذاری اما واقعا چرا وقتی من حالم بده کسی سعی نمیکنه خودش رو جای من بذاره.چرا اینقدر احمقانه و بچگانه و ... آنه به نظر میاد که من هر  روز پاشم برم... . چرا هر کسی اونجا من رو میبینه باید یه تیکه نثارم کنه .چرا... . چرا کسی تازگی ها تحمل من رو نداره،نه مامانم ،نه دوستام ،نه... .هر  روز تنها تر از روز قبل  و هر روز ساکت تر از روز قبل. دلم میخواد جمله هام حشو داشته باشن.مگه کسی اهمیت میده که من چقدر دلم میخواد بنویسم اما نمیتونم.مگه از این همه آدمی که هر روز میان تو اتاق من تا حالا کسی حتی یکی از نوشته هام رو که روی دیوار رو خونده.حتی اگه همونجا بهم ماشین میزد و میمردم آدما حد اکثر یک ماه برام ناراحت میشدن و بعدش دنبال آدم های جدید با فکرای جدید می گردن و من رو از یاد میبرن.خوب اصلا برام مهم نیست که یادم باشن اما اینکه کسی ندونه و نفهمه چت بود که این طوری شدی آزار دهنده است. این که همه ی حرفهات رو موکول کنن به فردا،فردایی که معلوم نیست کی میرسه.اما... . حیف که به پل رسیدم و باید میپیچیدم مگر نه...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت٦:٠٥ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()