< ليلا - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
ليلا

چند روز پیش که داشتم به آلبوم عکسهای خودم نگاه میکردم احساس کردم چقدر دلم برای یه نفرتنگ شده با خودم گفتم بلند شم و یه زنگی بهش بزنم ولی یهو خودم جلوی خودم رو گرفتم وگفتم "نه تو دیگه بهش زنگ نمی زنی اون خیلی وقته که تو رو فراموش کرده چرا می خوای مجبورش کنی پشت تلفن بهت دروغ بگه وبهونه بیاره که چرا به تو زنگ نزده یه زمانی با هم دوست بودین اون زمان دیگه تموم شده دیگه تکرار نمیشه "با همین حرفها بود که دوباره سر جام نشستم و منصرف شدم .چقدر بده که بهترین دوستت فراموشت کنه اونم برای همیشه وقتی یاده اون روزایی که با هم داشتیم می افتم به خودم خندم می گیره چون اون زمان فکر میکردم هیچ چیزی نمی تونه مارو از هم جدا کنه ولی کرد مسئله از اون کوچکتر نبود که بخواد باعث جدایی بشه ولی شد وچقدر دردناک است وقتی می فهمی همه ی تلاشت برای نگه داشتن دوستیت یه کاره بیهودست و دیگه راهه برگشتی نداره دیگه وقتشه دیگه وقتشه منم اونو فراموش کنم...

+نوشته شده در ۱۳۸٤/٦/۱۱ساعت٩:۳٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()