< تو بمان بامن تنها تو بمان - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
تو بمان بامن تنها تو بمان

آفتاب غروب کرده.صدای اذان به گوش میرسد.من در اتاقم روی تختم نشسته ام.نگاهم را به دیوار  سفید روبرویم دوخته ام وبه تو می اندیشم.به صدای پر طنینی که روزگاری لالایی هر شب و روزم بود،به چشمان مهربانی که آرامش روح و روانم بود،به دستان گرمی که نوازشگر موهایم بود.احساس کوری میکنم،احساس میکنم حاضرم تمام زندگیم را بدهم اما تو باشی،همین جا روبرویم،چشم در چشمانم، دست در دستانم.میدانم،میدانم که هستی،میدانم اشک های سرازیر شده از گونه هایم را با دستمالت خشک میکنی اما من،تورا نمیبینم. رفتنت را باور ندارم و هیچ گاه نبودنت را نپذیرفته ام.چون اگر تو نبودی و نباشی من دیگر نمیتوانم ادامه دهم.در فضای کوچک این اتاق عطر نفسهایت همیشه به مشام میرسد و صدای گامهای آرام و با طمانینه ات طنین انداز است.شوق دیدنت تاب از دلم ربوده ،گویی هیچ ندارم برای گفتن و تنها قلبم است که زبان گشوده و یک صدا با تپش های کوبنده اش تو را میخواند.بار دیگر به سفیدی دیوار دقیق میشوم،نفسی به ‍‍ژرفای وجودم میکشم تا تورا با تمام سلول های بدنم احساس کنم.آمده ای،با همان لبخند مهربان وهمان نگاه نگران.کنارم می نشینی.اشک هایم دیگر در کاسه ی چشمانم نمیگنجند،میجوشند و سرازیر میشوند.دستانم را میگیری،نوازشم میکنی و در اعماق سکوت فریادهای قلبم را می شنوی.چقدر تنهایی،دلم از تنهاییت میگیرد.از اینکه همیشه هستی اما من...  .سرم را پایین می اندازم،شرم دارم نگاهت کنم.اما افسوس که نمیتوان تو را ندید چرا که تو همه جا وهمه چیزی.من حقارت ها را خوب میشناسم و باور دارم.اما هیچ حقارتی لذت بخش تر از کوچکی در مقابل تو نیست.هم چون کودکی بازیگوش تو را وارد بازی هایم میکنم و تو را به خانه ی تفکراتم میبرم تا با من باشی،تنهاییم را پر کنی اما چه کسی تنهایی تو را... .آه،آه که چقدر من نمیدانمت و تو چه خوب آفریده ی گلی کوچک خود را میشناسی و رود خروشان وجودم را به دریای بیکران خودت پیوند میزنی.دلم میخواهد هیچ گاه از کنارم برنخیزی اما افسوس آن که بلند میشود کسی نیست جزمن...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٧ساعت٩:٢٥ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()