< برزخ اکنون... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
برزخ اکنون...

چشم هایم را میبندم و گذر روزها و ساعت ها و دقیقه ها  را به یاد می آورم.صدای چیک چیک ساعت تنها یادگاری زمان است که من را همراهی میکند.هیچ چیز برای گفتن و اندیشیدن ندارم،گویی تنها چیزی که در ذهنم میگذرد علامت سوال و جملات کوتاهی است که سردرگمی ام را بیشتر میکند.شاید تا همین دیروز حودم هم میخواستم فکر نکنم.نمیدونم در مورد من چه جوری فکر میکنید یا اصلا فکر میکنید.اما کسی که ماه قبل از کنکور هرشب چیزی برای گفتن و کاغذهایی برای نوشتن داشت الان سکوت مرگباری تمام وجودش رو گرفته که حتی نمیدونه چه جوری باید از دستش خلاص شه.دیگه نمیتونم اون طوری حرف بزنم.آره من سخت گیرم،خیلی هم سخت گیرم.حتی دلم برای گریه هام هم تنگ شده.انگار توی یه اتاق حبس شدم،یه اتاق تاریک،و اونقدر ساکته که میترسم توش حرکت کنم، میترسم حرف بزنم.گوش هام به نشنیدن و لب هام به نگفتن عادت کردن.از بعد کنکور همش دلم میخواد حرفهای دیگران رو بشنوم و خودم چیزی نگم.نگم چمه،نگم چه جوریم،نگم و فقط نگم.تازگی ها اونقدر چیز برای فکر کردن بهشون دارم که گاهی احساس میکنم زیرشون دارم له میشم.حالم از چیزی که الان هستم بهم میخوره.خانواده که معتقدن من باید کلا عوض شم.میترسم همرو از خودم ناامید کنم.انگار دیوانگی و خل وچل بودن تنها چیزیه که فعلا برام مونده و همه بهش معتقدن.گاهی وقت ها ...

می بینید نمی تونم بگم.نمیتونم.نمیتونم...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢٦ساعت٩:٠۸ ‎ق.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()