< بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم...

اونقدر تو این چند وقته وبلاگ up نکردم که گویا کلا یادم رفته اصلا چند روز یه بار یا اصلا چی باید بگم. یه چند روزی نبودم رفته بودم بیرون از این خونه و شهر و محیط و... . خوب بود با اینکه کلی فهمیدم تنهام خوب بود با اینکه فهمیدم جایی برای آدمایی مثل من گویا وجود نداره خوب بود با اینکه فهمیدم باید تغییر کنم و این دیگه خوب نیست.به این فکر کردم که موج های دریا هر چقدر هم به سنگای ساحل بخورن باز جلبک های چسبیده به اون سنگ ها همونطوری سبز و قشنگ و با استقامت به سنگ ها چسبیدن و از جاشون تکون نمیخورن.به این فکر کردم که با اینکه تو هر دقیقه هزاران هزار موج به ساحل میرسن میخورن،میشکنن،پخش میشن اما هیچ کدومشون مثل هم نیستن.درست مثل آدما.شاید ماهام شبیه موج های دریاییم .تمام قدرتمون رو جمع میکنیم میخوریم به ساحل داغون میشیم و دوباره سعی میکنم تکه تکه وجودمون رو جمع کنیم برای برخورد بعدی.خیلی به این فکر کردم که بارون رو بیشتر دوست دارم یا دریارو و به این نتیجه رسیدم که دریا هرچقدر هم که بزرگ و پهناور و آروم باشه به صداقت بارون نیست. اینم یه جور تعصبیه که من رو بارون دارم.رفته بودم که تنها باشم که بتونم تنهایی فکر کنم اما شاید فقط 3 ،4 ساعت واقعا تنها بودم.نمیدونم چی بگم.الان یه جاییم بین آینده و حال که به قول یکی میشه فقط صبر کرد.احساس میکنم بدجوری از خدام دور شدم.نمیدونم این فاصله بزرگ رو چه جوری باید طی کنم. دلم یه هم پای اساسی میخواد.شایدم دوتا پای اساسی میخواد.امیدوارم حرفامو تا حدی زده باشم.

فعلا خدانگهداربامن حرف نزن

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/٢۳ساعت٥:۳٠ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()