< شب است... - حرفهای جامونده


حرفهای جامونده

...
شب است...

شب است.مانند همیشه که شب میشود و من با تفکراتم سوار بر قطار آرزوها به میهمانی آسمان میرویم ،سرشار از شوق دوباره گفتنم.دلم میخواهد دوباره بودن را تجربه کنم،بودنی پر از امید وپر از نشانه هایی که مرا لبریز از خویش میکنند.نگاهم نگران است،نگران گذشتن دقایق و تمام شدن لحظه ها که عمر کوتاهشان  کواف حرفهای بی پایان من را نمیدهد.خیلی وقت بود که دست به قلم نبرده بودم و خودم را در زندان خفقان درونم حبس کرده بودم.اما باید شبی این سکوت شکسته میشد.حرف های زیادی دارم.از دنیا ،از آدمیان واز تمام چیزهایی که نمیدانستم و اکنون که درلبه ی پرتگاه ایستاده ام تک تک شان را احساس کرده ام.چقدر دنیا عوض شده.چقدر آدمیان تغییر کرده اند.آه که چقدر دلم میخواهد فریاد بزنم و در مقابلشان سکوت نکنم.سکوت و سکوتی به وسعت تمام کلمات و تمام قطرات خون قلمم که بی امان صفحه ی بی ریای کاغذ را نقش میدهد.دلم میخواهد از اکنون بگویم. از چیزهایی که میدیدم و میبینم،رنج میکشم و دم نمیزنم.از کسانی که می شناختم و یا شاید هم میاندیشیدم که میشناسم و احساس میکردم پایه های بتونی وجودشان با هیچ طوفان و زلزله و سیلاب وبلای آسمانی وزمینی از جای برکنده نمیشود اما افسوس که یک عروسک و بت توخالی را هرچقدرهم  که بزرگ بسازی و با زر وزیور زینت ببخشی باز در ضربه ای کوچک خواهد شکست و به کلی نابود خواهد شد.این چند وقت اخیر تا دلتان بخواهد انسانیانی را دیده ام که کاخ اعتقاداتشان را درجلوی چشمان کوچک من با لبخند به باد داده اند و راضی و خشنود ازاین معامله سررا آمرزیده بربالین گذاشته اند و من تنها میتوانستم بی تفاوت باشم ،میتوانستم نگاهشان کنم و یا هرچند لحظه یک بار با تکان دادن سری خود را از پاسخ دادن به استفهامات انکاریشان رها کنم.آه که این مرزهای انسانی چه بهانه ها و دستاویزهای محکمی هستند برای غرور و تکبر انسانیان و گاه فرار از انجام رسالت درونی خویش.همیشه فکر میکردم که سن وسال و جاه و مقام و موقعیت اجتماعی نمیتوانند مرا از گفتن حرفهایم بازدارند اما اکنون زمانی که در مقابل انسانیانی که میدانستم اگر لب به سخن بگشایم نطقم را درگلو خفه خواهند کرد وفریاد هایم را هرچقدر صادقانه و عاقلانه و منورالفکرانه نخواهند شنید،به این نتیجه ی غیرآدمیزادی و غیر اخلاقی و غیر... رسیدم که سکوت تنها چاره ی فرار است ،تنها چاره ی گذر از دست وچنگال سخنان والفاظ متکبرانه و به نظر خودشان روشن فکرانه ومدرنیته و پست مدرنیسم و ... بزرگترهای مغز فندقی ویا شاید هم بادامی و نخود چی  ونخودی که در وجود همین یک جو نیز شک وتردید بزرگی در دل دارم اما احساس میکنم نیازی نیست بیشتر از این ایشان را تحقیر کنم.نمیدانید چقدرتحمل کردن سخت است.به قول خودم که همیشه گفته ام میتوان نبود اما نمیتوان نفهمید.چقدر سخت است که در آخر خودت راببنینی که نسبت به چنین موجوداتی احساس ترحم میکنی وهیچ کاری از دست بی عرضه ات بر نمیآید جز اینکه حرفهای صد من یه غاز شان را تایید کنی و درآخر سعی کنی از لحاظ فکری فضایی آرام برایشان فراهم سازی تا شاید خواستند و لحظه ای اندیشیدند اما خود بهتر میدانی که آنها اگر میخواستند بیاندیشند و از آن موهبت الهی که خداوند در وجودشان به ودیعه نهاده به جای استفاده در اموری مانند انتخاب در منوی غدا یا مدل لباس ومو و شغل و روش های نوین کلاه برداری و دزدی و تحریک افکار و گول زدن دیگران ازآن در جای خویش برای اندیشیدن به صحبت های احمقانه و یا شاید هم بعضی وقت ها گستاخانه ی خود استفاده میکردند هیچ گاه به این روزگار کوری در عین بینابودن و لالی در عین زبان داشتن و کری در عین گوش داشتن مبتلا نمیشدند...خنثی

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٤/۱٤ساعت٦:٥۱ ‎ب.ظتوسط bahareh m.s.h | حرف ها ()